۱۳۸۸ تیر ۲۰, شنبه

جهان بينی زرتشت

بر خلاف کشورهای زادگاه زرتشت (ايران، افغانستان و تاجيکستان) در اروپا دست کم دويست سال است که آموزش و پژوهش در باره انديشه و جهان بينی زرتشت به گونه علمی آغاز شده و ا مروز در دانشگاها بخش جا افتاده ايست. هدف اروپاييان از اين آموزش و پژوهش پی بردن به ريشه و بن زبانی، فلسفی، فرهنگی و هستی شناسی خود ميباشد.

اگر بيش از سه هزار سال است که نام زرتشت بعنوان يک نام مقدس وارد ضمير ناخودآگاه ايرانيان و مردمان آسيای ميانه شده، همين نام بيش از دو هزار و پانصد سال است که بعنوان « بالاترين نماد دانش» وارد ضمير ناخودآگاه اروپاييان گرديده.

فيثا قورث دانشمند بنام يونانی خود را شاگرد زرتشت ميپنداشت و ارستو فيلسوف ديگر يونانی که شاگرد افلاتون بود در کتاب خود « فلسفه» مينويسد که تمام دانش افلاتون از زرتشت گرفته شده. بطور کلی تمام دانشمندان و فيلسوفهای يونان باستان خود را شاگرد مکتب زرتشت دانسته اند و نوشته های خود را به او پيوند داده اند. ( ژک دوشن گيمن : پاسخ غرب به زرتشت, اکسفورد 1958 : ر.م افنان : تاثير زرتشت بر انديشه يونان: نيويورک 1965 : ژ. فرل: تاثير زرتشت و انديشه زرتشت بر فرهنگ غرب، سيدنی 1977 ) .

ميدانيم که در آن دوره، يعنی در سده پنجم پيش از ميلاد مسيح، ايرانيان (که مردمان آسيای ميانه امروزی را هم در بر ميگرفتند) با پی ريزی نخستين امپراتوری جهانی که از 46 کشور درست شده بود امور دنيا را اداره ميکردند و شايد بهمين علت بود که يونانيان شيفته جهان بينی زرتشت که فلسفه هستی ايرانيان بود شدند.( مری بويس: تاريخ زرتشت گرايی، لندن، 1989 جلد دوم رويه 280-282 )

بنا به نوشتارهای تاريخ نويسان کهن و امروزی، با تحول فرهنگی ژرفی که زرتشت در ميان ايرانيان بوجود آورد، آنها آزاد منش ترين انديشه ها را در ميان ملتهای امپراتوری گسترش دادند و در اين راستا نخستين قانون حقوق بشر (فرمان آزادی) را بنگارش در آوردند. چون زرتشت به آ نها اموخته بود که « حقيقت متعلق به هيچ کشور، به هيچ ملت و به هيچ نژادی نيست». ( ژرار ايزرايل: کورش بزرگ، پاريس 1987: افلاتون: قانونها، ، بخش سوم، پارسيان 693 و 694).

و در همين زمينه بود که که پس از آزادی يهوديان از اسارت بوسيله کوروش بزرگ، ساختن معبد اورشليم بوسيله داريوش و جمع آوری تورات بوسيله خشايارشاه، پيامبران يهودی همچون ايسايی، ژرمی، ازقيل ودانيل، کورش بزرگ را در تورات « فرستاده خدا و پيام آور آزادی» خواندند.

در فرمان آزادی کورش که 2541 سال پيش با خط ميخی روی استوانه بزرگی نوشته شده که 150 سال پيش کشف شد اين جمله ها آمده اند0 « انسانها آزادند که هر خدايی را که دلخواه آنها بود بپرستند، آنها آزادند که در کشور دلخواه خويش زندگی کنند، همگی بايد در آرامش و صلح زندگی کنند.....». ( و. ايلرز : ترجمه استوانه کورش از خط ميخی، 1974 : ي. کيله: تفسير نوشتار استوانه کورش، 1973 ) .

اين نخستين انقلاب انسانگرايی و آزاديخواهی در تاريخ بود. تمام نوشتارهای تاريخی نشان ميدهد که چه اندازه اين انقلاب جهان را به پيش کشاند. آداب و روسوم يهوديان که پيش از آن خشن و با قربانی جانوران بيگناه همراه بود، با وارد شدن انديشه زرتشت در دين آنها دگرگون شد و بعدها بر دين مسيحيت تاثير بنيادين گزاشت. ملتهای گوناگون امپراتوری آداب و رسوم خود را توانستند حفظ کنند و زنها همتراز مردان شدند. «پل دو بروی» زرتشت شناس معروف فرانسوی مي نويسد

« تحولی که زرتشت در فرهنگ آن زمان به وجود آورد زنهای ايرانی را در تمام زمينه ها هم تراز مردان کرد و زنها از چنان آزادی برخوردار شدند که نظير آنرا در هيچ جايی از دنيای باستان نميتوان يافت. درآن زمان يونانيها با زنان خود مانند برده رفتار ميکردند و ارستو ميگفت زن نميتواند روح داشته باشد ». ( پل دو بروی: تاريخ فلسفه زرتشت، پاريس 1984 رويه 110) همين نويسنده در چند رويه جلوتر کتاب خود مينويسد « هيچ صفحه ا ی از کتابهای تاريخ نميتواند گواه دهد که يک نفر بزور به انديشه زرتشت وارد شده باشد. اگر جز اين بود زمانی که ايرانيان امپراتوری جهانی درست کرده بودند، يونان و هند و مصر و تمام خاور ميانه و نيمی از آفريقا زرتشتی شده بودند».
پس از در هم پاشيده شدن امپراتوری هخامنشی در سده سوم پيش از ميلاد، علاقه و شيفتگی دانشمندان يونانی به زرتشت حتی از دورانی که ايران امپراتوری جهانی داشت بيشتر شد. اين شيفتگی به جايی رسيد که هيچ فيلسوف يا دانشمندی را دراين دوره در يونان نميتوان پيدا کرد که برای وجهه دادن به کار و پژوهش علمی خود آنرا را به زرتشت نسبت نداده باشد! اعتبار گرفتن از زرتشت بعنوان « بالاترين نماد در همه دانشها» به جايی رسيد که حتی دانش ستاره شناسی و کيمياگری را هم به او نسبت دادند! ( مری بويس: تاريخ زرتشتگرايی، لندن 1982 پوشينه دوم رويه491-565. ژ- دوشن گيمن : پاسخ غرب به زرتشت، رويه 12-14)

شيفتگی به زرتشت به اندازه ای در اروپا رواج پيدا کرد که حتی با از ميان رفتن يونان فرو ننشست. با پيدايش امپراتوری رم دانشمندان رمی مانند فيلسوفان يونانی برای اعتبار دادن به کارهای خود از نام زرتشت تا جايی که ميتوانستند استفاده کردند.

پس از سده نخست ميلادی دين رسمی درا مپراتوری رم مهر ستايی (ميترايزم) شد. مهرستايی که در جهان بينی زرتشت هضم شده بود و يکی از بخشهای اوستا را درست ميکرد از ايران به اروپا رفت و برای 400 سال درسراسر اين قاره گسترده شد بگونه ای که امروزدر انگلستان، آلمان، سويس، اسپانيا، ايتاليا و يونان بيش از 6000 معبد ميترا کشف شده. ( فرانس کومن: نوشته ها و مانده گارها در باره راز ميترا، بروکسل 1896 دو جلد، ی.گرشن تيچ: سروده های اوستايی در باره ميترا ، کيمبريج 1959 )

در سده چهارم ميلادی، مسيحيت در امپراتوری رم کم کم رواج پيدا کرد، ولی چون دين نو پا يی بود و هيچ آداب و رسوم ويژه ای نداشت تمام آداب و رسوم مهر ستايی را در خود هضم کرد. تاريخ 25 دسامبر را که تاريخ زاد روز ميترا بود که ايرانيان آنرا « شب يلدا » ميگويند تاريخ زاد روز مسيح قرار دادند. درخت کاج و سرو را هم که مهرستايان با آن مراسم شب يلدا را تزيين ميکردند وارد رسوم خود کردند. ميترايزم هفت رده يا گام برای پيشبرد روان و دنيای مينوی داشت که استاد رده هفتم را پير يا پدر ميگفتند. واژه پدر وارد مسيحت شد و کشيش را پدر خواندند. همچنين ميترايزم بعدها پايه ای شد برای ساختن فرا مسونری در اروپا که از سده هفدهم به بعد رواج گرفت.

در ايران و کشورهای آسيای ميانه از سده سوم ميلادی به آن سو کم کم انديشه زرتشت بعنوان يک جهان بينی واپسين دوران خود را مي پيمود. دين زوروانی و مغان خزنده وار جايگزين جهان بينی زرتشت شده بودند و فرمانراوايی ميکردند. جنگهای تمام نشدنی ميان ايران و رم هر دو امپراتوری را ناتوان کرده بود. در اين زمان بود که در سده هفت ميلادی عربهای مسلمان با يورش خود به ايران که 200 سال به درازا کشيد فرهنگ ايرانی را در هم شکستند و جهان بينی زرتشت که هنوز کمی از آن پا بر جا مانده بود به دست فراموشی سپرده شد، ابن خلدون تاريخ دان عرب مينويسد که مدت شش ماه خزينه گرمابه ها در ايران از سوختن کتابها گرم ميشد.

اگر در ايران و کشورهای آسيای ميانه آتش زرتشت به خاموشی گراييد ، در اروپا هيچگاه پژوهش و علاقه در باره انديشه زرتشت کم نشد. حتی در قرون وسطای مسيحيت که تبليغات ضد زرتشت بعنوان يک نماد ضد دين به اوج خود رسيده بود، روشنگران و خردگرايان اروپا دوباره زرتشت را بعنوان يک ابزار نبرد بر عليه کورگرايی و اختناق به ميان آوردند.

در سده پانزدهم ميلادی يکی ازبزرگترين فيلسوفان دوران رنسانس يا رستاخيز فرهنگی اروپا، گرگوری پلوتن که نفوذ سياسی زيادی هم در دربار امپراتوری بيزانس به دست آورده بود کوشش کرد که جهان بينی زرتشت را جايگزين سه دين يهودی، مسيحی و اسلام که در جنگ هميشگی با هم بودند بکند. با اينکه بسياری از دولتمردان و خردگرايان آن زمان با او همراه شدند اما در اين راه پيروز نشد. ولی موفق شد که انديشه زرتشت را وارد مکتب افلاتونی فلورانس(ايتاليا) بکند و آنرا پايه ای برای انقلاب رنسانس در اروپا گرداند و انسانگرايی( هومنيزم) را پی ريزی کند. ( ژ. دوشن گيمن: پاسخ غرب به زرتشت، رويه 4 ، ح. لوی : انجمن زرتشت در امپراتوری رم ، 1985 رويه های 99 به بعد)

در دوران رونسانس و پس از آن، گرايش به زرتشت در ميان روشن بينان اروپايی نه تتها کم نگرديد بلکه بيش ازبيش گسترده شدو بعد ديگری به خود گرفت. ولی سده ها بود که زبان زرتشت فراموش شده بود و هر چيزی که از زرتشت گفته ميشد نقل قول از ديگران بود. بنابر اين ميبايستی به پژوهش پرداخت و زبان او را از نو کشف کرد.

در سده هفدهم زبانشناس فرانسوی، انکتيل دو پرون، پس از 20 سال کوشش سرانجام زبان اوستا را کشف کرد و آنرا در دو جلد به چاپ رسانيد. اوستا سخنان زرتشت نبود. اين کتاب از نوشتارهای پراکنده ای درست شده بود که سده ها پس از مرگ زرتشت حتی در دوران اسلامی بوسيله موبدان نوشته شده بود. با اين حال اين کشف سرو صدای زيادی در اروپا به پا کرد. خردگرايان اروپا در اوستا ابزاری را پيدا کردند که با آن ميتوانستند دوباره کليسای مسيحيت را بکوبند. آنها ميگفتند «حقيقت ديگردر انحصار کليسا نيست . حقيقت را هم ميتوان در يک انديشه آريايی پيدا کرد».

در اين نبرد روشنگرايان و فيلسوفهای بزرگی مانند ولتر، گوته، گريم، ديدرو، وون کليست، بايرون، وورتسميت، شلی، نيچه و بسياری ديگر وارد ميدان نبرد شدند و آهنگسازان بزرگی مانند رمو (فرانسوی)، موزار و اشتروس (اتريشی) و چا يکوفسکی(روسی) در شکوه زرتشت اپرا ساختند. (برای فهرست کامل نام و نوشتارهای نويسندگان و هنرمندان با لا به کتاب ژ. دوشن گيمن : پاسخ غرب به زرتشت، رويه 16-17 ماجعه کنيد).

اينگونه برخورد سبب گرديد که کشيشان در برابر اوستا جبهه بگيرند و بگويند که ترجمه دوپرون ترجمه ايست دروغين! در برابر اين ادعا ساير زبان شناسان هم وارد اين نبرد انديشه ای شدند. سه سال بعد زبان شناس آلمانی کلوکرز با ترجمه ديگری از اوستا به دوپرون حق داد و ثابت کرد که ترجمه او درست است. با اين حال اين نبرد به علت مقاومت کشيشان سی سال به درازا انجاميد. سرا انجام همگی درست بودن اوستا را تاييد کردند و اين کتاب برای هميشه وارد آموزش دانشگاهیگرديد.

با اينکه اين پيروزی بسيار مهم بود ولی هنوز مسالة سخنان زرتشت روشن نشده بود. در سال 1861 زبان شناس معروف مارتين هوگ که در باره اوستا پژوهش گسترده ای را آغاز کرده بود متوجه شد که 17بخش از 72 بخش اوستا به زبانی نوشته شده که از ساير بخشها بسيار کهن تر و شيوه نگارش آن به گونه ای ديگر است. او بزودی پی برد که اين زبان، زبان پارسی کهن است که نزديک به دو هزار سال بود که از يادها رفته بود. سده ها بود که موبدان زرتشتی اين 17 بخش را از بر کرده و بدون اينکه معنی آنها را بدانند بعنوان سرود های مقدس در نيايشگاه ها ميخواندند.

هوگ با کمک گرفتن از زبان سانسکريت که تازه کشف شده بود، اين 17 بخش را که به آنها «گاتا ها» ميگويند از بقيه اوستا جدا و سپس ترجمه کرد.

پژوهشهای زبانشناسی و تاريخی بعدی بگونه ای شگفت آور ثابت کرد که گاتا ها که معنی آن« سروده» است بيش 3700 سال پيش بوسيله خود زرتشت سروده شده و از زبان خود او بيرون آمده. ترجمه گاتاها دروازه بزرگی را بروی تاريخ انديشه، فلسفه و تمدن جهانی گشود و ريشه بسياری از دينها و فلسفه ها يی که فرهنگ جهانی را ساختند روشن کرد.

چکيده گاتاها را ميتوان بصورت زير بازگو کرد:
هدف از زندگی، شاد و خوشبخت زيستن است ( بيش از30 بار واژه خوشبختی و شادی در گاتا ها تکرارشده). شاد و خوشبخت زيستن ميسر نيست مگر اينکه همگان در جامعه، از جمله جانوران و گياهان بتوانند با شادی و شکوفايی زندگی کنند. برای رسيدن به اين هدف مردمان بايد قانون هستی را ( که به آن ارتا يا اشا ميگويند) بياموزند.

اين قانون از سه اصل بنيادين بگونه زير در ست شده است:

1-جهان هستی و بويژه زندگی انسانها در هر لحظه از زمان بوسيله نبرد ميان دو نيروی بنيادين و خود آفريننده و ضد يکديگر شکل ميگيرد. مردمان اثر نبرد اين دو نيرو را در درون خود بصورت شادمانی يا غم زدگی، عشق و نفرت، دوستی و دشمنی، آرامش درونی يا نگرانی، دادگری يا بيداد گری، خوب يا بد، شکست و پيروزی، روشنی درونی يا تاريکی و غيره احساس ميکنند.

به سرچشمه نيروهای مثبت که مردمان را بسوی خوشبختی پيش ميبرند اهورا مزدا گفته ميشود. «اهورا» يعنی هستی آفرين و «مزدا» به معنی خرد است. بنابراين اهورامزدا به معنی « نيروی خردزا» يا «خدای خرد» ترجمه شده است.

از ويژگيهای مردمانی که در راه اهورامزدا هستند، شاد زيستی و راستی در پندار و گفتار و کردار ميباشد.

به سر چشمه نيروهای منفی يعنی نيروهايی که مردمان را به بدبختی و پسماندگی و غمزدگی ميبرند، انگرا ماينو يا اهريمن گفته ميشود. انگرا ماينو يعنی آشفتگی و خشم درونی که خرد ستيز است و چشم درونی را کور ميکند. از ويژ گيهای انگراماينو دروغ و ريا است. با اين ابزار است که او آگاهی را سرکوب و نا آگاهی را رواج ميدهد.

2- دومين قانون جهان بينی زرتشت ميگويد که در اين جهان هيچ نيرويی بدون وجود نيروی ضد خود نميتواند مفهومی داشته باشد. روز بدون شب، خوب بدون بد، آرامش درونی بدون نگرانی، عشق بدون نفرت و غيره هيچيک به تنهايی مفهومی نخواهند داشت. اگر چيزی در اين دنيا بخواهد به صورت نيرو در آيد بی درنگ نيروی مخالف خود را در برابر خود خواهد يافت.

3- و چون اين جهان از نيروهای دوگانه ضد هم و مثبت و منفی درست شده، هستی در انسانها نيرويی بنام « آزادی گزينش» » گزاشته که بوسيله آن هر کس ميتواند از ميان دو نيروی ضد هم و در حال نبرد يکی را انتخاب کرده و در آن شرکت کند. ميان شادی و ماتمزدگی، دوستی و دشمنی، دادگری و بيدادگری، خرد و خرد ستيزی، راستی و دروغ، خوب و بد، آزادیو اختناق، سروری و بردگی و غيره يکی را گزينش کرده و در آن زندگی کند. چون آزادی گزينش با انسان است، بنا بر اين مسئوليت هم با اوست.

چند سال پس از ترجمه گاتاهای زرتشت، يکی از بزرگترين فيلسوفان اروپا فردريک نيچه در سال 1883 شاهکار معروف خود «آن چنان گفت زرتشت» را در دو جلد نوشت. اين کتاب که امروز به تمام زبانهای دنيا ترجمه شده ديدگاه اروپاييان را نسبت بزندگی زيرو رو کرد و فرهنگی نوين و مدرن را که تا امروز ادامه دارد به اين قاره ارمغان نمود.

پیرامون تثلیت در مسيحيت

مسيحيان بر آنند كه تثليث را جز با ايمان پايدار و حقيقي به مسيح, از راه ديگري نمي توان فهميد.

پرسشها و گزاره ها در رويارويي با خرد انساني, سه گونه اند:

-گزاره هاي سازگار با خرد: گزاره هايي هستند كه خرد آدمي آن را پذيرفته و به درستي آنها اقرار دارد؛ مانند جزء كوچكتر از كل است.

-گزاره هاي ناسازگار با خرد: گزاره هايي هستند كه خرد آنها را نپذيرفته و رد مي كند؛ مانند: اجتماع نقيضين.

-گزاره هاي فراتر از خرد: گزاره هايي هستند كه دست خرد از رسيدن به آنها كوتاه است. در جهان اموري هستند, كه اگر وحي نبود, هرگز به شناختي از آنها دست نمي يافتيم؛ مانند: برخي از احكام شرعي و همين طور رابطه ميان كارهاي اختياري انسان در دنيا و پيامدهاي اخروي آن؛ خرد انسان, از فهم چگونگي اين رابطه ناتوان بوده و تفسير آن در حوزه ديگري به نام "غيب" صورت مي پذيرد.

بايد توجه داشت كه نبايد گزاره هايي از گونه سوم (گزاره هاي فراتر از عقل) را , قسمي از گزاره هاي گروه دوم (گزاره هاي ناسازگار با خرد) به شمار آورد؛ زيرا هرگز گزاره هايي كه خرد, توان فهم آنها را ندارد, با گزاره هايي كه خرد آدمي حكم به بطلان آنها مي نمايد, برابر نيستند. ؛ زيرا آموزه تثليث امری الهی بوده و خرد, راهه کاملی براي وصول به آنها نيست..و مسيحيان در اين باره ميگويند تثليث را نميتوان با عقل فهميد و اين راز و از اسرار کليسايي است پدر کلمنت کشيش مسيحي ميگويد: ايمان يعني باور داشتن به امر محال

چرا ایران عرب نشد؟

1400سال مقاومت نیروهای میهنی در ایران در برابر استعمار فرهنگی عرب

زمانیکه ایران، پس از 1300 سال فرمانروائی در پهنه های جهان ، بدست بادیه نشینان تازی از پای در آمد ، تاریکی دهشتناکی به تمام دیار آن رخنه کرد، در نخستین سده آن دوران سیاه، خود برتر انگاری تازیان پیروز و تحقیر روزانه ایرانیان به بالاترین مرزهای خود رسیده بود . سرداران عرب مانند حجاج بن یوسف ، یزیدبن مهلب و قتیبه دهها هزار ایرانی را قتل عام کرده بودند . گرفتن مالیاتهای سنگین همگانی و مالیاتهای سرانه ویژه بنام « جزیه » از کسانی که از ننگ پزیرفتن آئین تازیان سرباز زده بودند کمر ایرانیان را شکسته بود.
تازیان نژاد پرست نیمی از کارمزد روزانه دهقانان ایرانی را که آنها را « موالی » می نامیدند نصیب خود کرده بودند و آنها را پیاده در حالیکه خود سوار بر اسب یا شتر بودند به جنگهای گوناگون برای تسخیر ملل دیگر میبردند . پارسی گوئی را تحقیر میکردند و ایرانیانی را که به عربی گفتگو نمیکردند « عجم » بچم «گنگ» لقب داده بودند . تازیان تمام مشاغل مهم اداری را با اینکه هیچگونه اطلاعی از آن نداشتند نصیب خود کرده بودند . تاریخ دان ابوالفرج اصفهانی درباره تحقیر بیش از مرز ایرانیان می نویسد « زمانی که زنی عرب با مرد ایرانی ازدواج کرد حاکم مدینه ماموری فرستاد و آن زن را ناگزیر کرد که از شوهرش طلاق بگیرد . سپس فرمان داد به آن مرد دویست تازیانه زدند که بمیرد » .
در آن دوران سیاه ، هزاران هزار کتاب خطی و نقاشی شده یعنی گنجینه سده ها پندار و اندیشه ایرانی در آتش سوخته یا به آب بسته شده بودند. در خراسان دو قبیله عرب ، یمانی و مفر ، که پس از پیروزی تازیان به آن دیار کوچ کرده و قدرت را در دست گرفته بودند ، به نوشته ابن خلدون تمام ایرانیان را از مقامهای اداری بر کنار و جای آنها را به اعراب دادند. در برابر اعتراض ایرانیان دو هزار نفر را با یک شبیخون سر بریدند . تمام نوشته های رسمی و اداری به عربی نگارش میشد و پارسی نویسی را گناهی نا بخشوده می شمردند . بسیاری از ایرانیان از ترس تحقیر یا کشته شدن نامهای عربی برای خود گزیدند و با زبانی نیمه پارسی و نیمه عربی با یکدیگر گفتگو میکردند . همین ترس باعث شد که به هر عربی ، حتی از پائین ترین قبیله « سید » به چم « آقا» لقب دهند . این لقب ، حتی به نواده های آنها هم گفته شد و تا دوران ما ادامه پیدا کرد . این درست بود که در درازای سه سده هر عربی یک « آقا » یا « سید » مطلق بود .
در چنین شرائطی بود که در سده هشتم ، بزرگترین نخبگان ، خردمندان و دلاوران ایرانی برای بازسازی آبرو و حیثیت بر باد رفته خود و برای رهائی فرهنگ و آئین تحقیر شده خود بوسیله مشتی عرب بیابانی که دانشی جز غنیمت گیری و تاراج نداشتند در جنبش رهائی بخش گرد آمدند که بعد ها بنام « جنبش آزادگان » یا « نهضت شعوبیه » شناخته شد. « جنبش آزادگان » نخستین قیام ملی ایرانیان در برابر آئین بدوی و تحمیلی تازیان و آنهمه سرافکندگی بشمار میآید .

نخستین اقدام سیاسی جنبش آزادگان

پس از تسخیر ایران بوسیله عمربن خطاب دومین خلیفه مسلمانان ، تعداد زیادی از شخصیتهای صاحب مقام و خردمند ایرانی به اسارت به مدینه برده شدند .
« جنبش آزادگان » با ایجاد ارتباط با اسرای ایرانی در مدینه در همان زمان نقشه قتل عمر را طرح ریزی کرد و آنرا بدست پیروز پارسی که تازیان به او « ابو لولو » میگفتند به اجرا گزاشت .
معدوم کردن عمر نخستین واکنش مهم سیاسی از سوی ایرانیان پس از تسخیر ایران بدست تازیان بود . واکنش تازیان در برابر این اعدام سیاسی بسیار شدید بود . آنها به انتقام خون عمر تعداد زیادی از ایرانیان از جمله هرمزان سردار معروف ساسانی را که به اسارت در آمده بود کشتند . این کشتارها باعث شد که ایرانیان بیش از پیش بیکدیگر نزدیک گشته و چندین سازمان سیاسی ـ نظامی بر علیه تسلط تازیان پی ریزی کنند .
تسخیر ایران بوسیله عمر و کشتار بی رحمانه تازیان تخم کینه اعراب بویژه عمر را در دل ایرانیان کاشت. « جنبش آزادگان » این مورد ویژه را سر آغازی برای بهره برداری سیاسی ـ فرهنگی ـ نظامی خود کرد. آنها عمر را نماد هر گونه پلیدی و پستی و زشتی به ایرانیان معرفی کردند و تخم کینه او را در دل هر ایرانی پروراندند . بهمین جهت ایرانیان برای سده ها هر سال « عید عمر » بر پا کردند و مجسمه کاهی یا پارچه ای او را سوزاندند و برای هر واقعه بدی که به آنها روی میداد « لعنت به عمر » می فرستادند . این رسم بگونه ای ریشه ای در فرهنگ ایرانیان جای گرفت بطوریکه تا زمان ما هنوز ایرانیان ، از هر طبقه ای که باشند، عید عمر سوزانی بر پا میکنند و لعنت به عمر می فرستند.

گسترش « جنبش آزادگان »

در آغاز حکومت خلفای بنی امیه کم کم « جنبش آزادگان » گسترش پیدا کرده بود و بسیاری از نویسندگان ، اندیشمندان ، شعرا و سرداران ایرانی به آن پیوسته بودند. شاخه های گوناگونی مانند « گرده تسویه » که هم ترازی ومساوی بودن ملل زیر ستم اعراب را با اعراب تبلیغ میکردند ، یا « زندیک ها » که تازیان بآن زندیقه میگفتند و بازگشت به آئین ایرانیان و زند و اوستا را تبلیغ میکرد بوجود آمد.
یکی از نقشهای « جنبش آزادگان » یاری دادن به هر گروهی چه ایرانی و چه عرب که بر علیه حکومت بنی امیه بر می خاستند بود. در رابطه با این نقش یکی از اعضای جنبش که «بشکست» نامیده میشد در مدینه به آموزش دانش فلسفه اشتغال داشت ، شورش « خوارج » را با کمک عده ای از اعراب پی ریزی کرد. او سرانجام بوسیله ماموران خلیفه اموی دستگیر و به قتل رسید.
از نقشهای دیگر و خیلی مهم «جنبش آزادگان» مقابله با از خود برتر انگاری اعراب و تحقیر ایرانیان بود. در رابطه با این نقش شاعران ایرانی از آغاز به ستایش و یاد آوری از فرهنگ منهدم شده خود که در حال فراموش شدن بود، کردند و بادیه نشینان عرب را خوار شمردند.
نخستین شاعری که در بزرگداشت فرهنگ ایران و در مقابله با از خود برتر انگاری اعراب داد سخن داد« اسماعیل یسار » بود که شعری در ستایش ایرانیان و فرومایگی اعراب در برابر هشام بن عبدالملک خلیفه اموی خواند. آن خلیفه بگونه ای بخشم آمد که گفت سزای آن کس که به پادشاهان کافر خود افتخار نماید مرگ است و دستور داد تا یسار را به آب انداخته و مبادرت به خفه کردن او کنند . یسار یکی از نخستین اعضای جنبش آزادگان بود و با عمل دلاورانه خود نشان داد که نبرد میان پيروان اهورا مزدا و و پيروان دروغ و فريب درمرحله آغاز خود است و تا پیروزی کامل اهورا مزدا ادامه خواهد داشت . او در یکی از بیت های خود به خلیفه مسلمان گفت :« ما دختران خود را تربیت میکردیم و آنها را تا مقام شاهی میرساندیم و شما زنده بگور میکردید» .
« گروه تسویه » شاخه زیرزمین « جنبش آزادگان » برای رسوا کردن خود برتر انگاری اعراب و در هم کوبیدن دولت بنی امیه و جلب کسانی که بضرب زور مسلمان شده بودند بطرف خود، اندیشه های خود را موافق با برخی از آیات قرآن ساخته و ترویج میکردند . آنها میگفتند که مطابق با حدیث نبوی « عرب هیچ برتری به عجم ندارد مگر به پرهیز گاری » و در قرآن آمده که « هیچ یک نزد خدا به دیگری برتری ندارد مگر به تقوا » .
رواج نام یا شعار « تسویه » که به چم هم ترازی و یا برابر ساختن است ، سبب شد که مردم ناراضی و ملتهای غیر عرب زیر ستم نژاد پرستی تازیان ، دستاویزی برای ابراز عقاید خود پیدا کنند و بدان وسیله به مخالفت با خلفای مسلمان بنی امیه برخیزند . همچنین به آنان جرات داد تا گام از این دایره فراتر نهاده و نه تنها ادعای برتری اعراب را به مسخره بگیرند بلکه برای ملتهای دیگر هم نسبت به تازیان برتری قائل شوند و بگویند اعراب از هر قوم بدوی هم پست ترند. « جنبش آزادگان » نه تنها از ایرانیان بلکه از تمام ملتهای دیگر در برابر تازیان دفاع میکرد و میگفت که عرب نه هنر دارد ، نه فرهنگ . آنها مانند گرگان خونخوار طایفه به طایفه به جان هم می افتند و خون هم را می ریزند ، زنان و مردان یکدیگر را به اسارت گرفته و در بازار برده فروشان به حراج می گزارند.
شاخه دیگری از « جنبش آزادگان » بنام زندکیها ( پیروان زند اوستا ) که اعراب به آنها زندیقه میگفتند آشکارا با اسلام مخالفت نشان میدادند . جاحظ می نویسد که آنها آیات قرآن را مردود می شمردند و سخن از معجزات محمد را به مسخره میگرفتند و هر گاه کسی در مجالسشان از فضایل قرآن سخن میگفت بر فرومایگی عقلی او حمل می نمودند. در چنان مجالسی آنها از اردشیر پاپکان و تدبیر انوشیروان دادگر سخن می راندند . تبری تاریخ نویس معروف می نویسد : یزدان پور بازان از اعضای جنبش زندکیها که بعنوان پیش نویس وارد دستگاه خلفای عباسی شده بود به مسلمانانی که در مکه گرد کعبه میگشتند فریاد کشید: «چقدر شبیه خرانی هستند که گرد سنگ عصاری می گردند» .
بلعمی از قول شعوبیان نوشته که « آنان آشکارا چون مسلمانان نماز کردندی و چون بدشت و چمن شدندی گفتندی که این مردمان را چه شده که بدینگونه شادمانی میکنند » .
از بزرگترین کارهای « جنبش آزادگان » در مبارزه با آئین بدوی تازیان، نوشتن و تالیف و انتشار کتاب بود. از مهمترین آنها کتابهای آئین نامه ، خداینامه ، تاج ، کاروند ، پند و اندرزهای بزرگمهر ، پیمان اردشیر ، جاودان ، ویس و رامین ، هزار انسان ، ترانه های خسروانی و مزدک نامه بود. کتابهای گوناگونی در رد اسلام و ویژگیهای اعراب نوشته شد. کتابهای علان شعوبی ، سعیدبن حمید نخبتگان ، هیثم عدی و ابو عبیده راویه را در این زمینه میتوان نام برد. از این کتابها هیچ کدام تاکنون به ما نرسیده ، شاید هم تازی پرستان تمامی را نابود کرده باشند اما درباره آنها در کتابهای اغانی ، عقدالفرید ، مقریزی ، مروج المذهب ، الفهرست و بیان التبین سخن رفته است . لازم به یادآوری دوباره است که این کتابها تمام بعربی است چون همانگونه که گفته شد ، پارسی نویسی را تازیان گناه نابخشودنی میدانستند و از انتشار هر کتابی به پارسی جلوگیری میکردند. کتابهای پارسی یادآوری شده در پیش ، بگونه ای زیرزمینی پخش میشدند. شعوبیان ، بسیاری از کتابهای پارسی را برای نشان دادن فرهنگ والای ایران به تازیان به عربی برگرداندند . ابن مقفع که یکی از بزرگترین و نامدارترین عضو جنبش آزادگان است آنچه توانست از کتابهای ایرانی را به عربی برگردانید. از میان آنان میتوان از کتاب مانی حکیم و برزویه حکیم نام برد. ابن مقفع با نوشتار کتابهای بیشمار، هم تازیان را به ارجمندی فرهنگ ایرانیان آشنا کرد و هم ایرانیان را به یاد دوران شکوهمند جهانداری و تمدن و فرهنگ نیاکان خود انداخت و روح پهلوانی و عشق به آئین های دیرین را در دل های ایشان دمید و با ترجمه و انتشار کتابهای اندیشمندان ایرانی برای نخستین بار فن استدلال را در زبان عربی رواج داد . سرانجام این اندیشمند بزرگ به جرم عضویت در جنبش آزادگان بدستور مهدی خلیفه عباسی با وحشی گری قطعه قطعه و در آتش سوزانده شد . از دیگر اعضاء اندیشمند جنبش آزادگان که کتابهای گوناگونی بر ضد آئین تازیان و در باره فرهنگ درخشان ایران نوشتند ، اشخاص زیر را میتوان نام برد : ابو عبیده معمر مثنی ، هیثم ابن عدی ، ابو عثمان سعیدبن بختگان ، ابو عبیده راویه ، علان شعوبی ، سهل بن هارون دشت میشانی ، ابو اسحاق ابراهیم بن ممشاد اصفهانی و تا حد کمتری ابوالحسن مهیار دیلمی . اگر خوانندگان ارجمند می بینید که بیشتر این نامها عربی است باین دلیل است که در ایران تسخیر شده ایرانیان نمیتوانستند نام ایرانی برای خود برگزینند . آنها تنها در دهکده های دور دست که نسبتاً از گزند تازیان و بعدها تازی پرستان در امان مانده بود هنوز ایرانیان آزادی گزینش نامهای ایرانی را داشتند .
در سده دهم ، جنبش آزادگان به اوج قدرت خود رسید . اندیشمندان و دلاورانی که این جنبش را پی ریزی کرده بودند می بایست بخود ببالند چون آنها به آرمان خود یعنی نجات زبان و فرهنگ پارسی رسیده و از عرب شدن یکپارچه ای ایران جلوگیری کرده بودند . نامدارترین عضو جنبش آزادگان فردوسی توسی بود که با شاهکار جهانی خود شاهنامه برای همیشه زبان و فرهنگ و تاریخ ایران را از لجن زار تازیان نجات داد. پس از سده یازدهم با از میان رفتن دلیل وجود جنبش آزادگان ، این جنبش هم کم کم غروب کرد و مشعل فروزان خود را به خرم دینان و سپس هزار فرزانگان سپرد.
پس از 1400 سال نبردی را که جنبش آزادگان پی ریزی کرد هنوز با همان نیروی نخستین ادامه دارد و همانگونه که بزرگ آموزگار، زرتشت گفت تا پيروزی کامل راستی بر دروغ ادامه خواهد داشت .

خزاعی

عيسی مسيح از ديدگاه قرآن

قرآن كريم حضرت عيسى را يك بشر مى‏داند كه از طريق اعجاز و بدون پدر از مريم به وجود آمده و به عنوان پيامبر و براى ارشاد مردم مبعوث شده است و مانند ساير پيامبران با خداوند جهان در ارتباط بوده، حقائقى دريافت مى‏كرده و به مردم ابلاغ مى‏نموده است.نه خدا بوده نه پسر خدا، بلكه بنده خدا بوده است.و اگر در انجيل گاهى به عنوان پسر معرفى شده بايد به صورت تشريفات توجيه‏شود.و اگر كلمه به او اطلاق شده، بدين جهت است كه بدون وجود پدر و به وسيله كلمه (كن) تكوينى به وجود آمده است.قرآن عقيده به تثليث را شرك و كفر مى‏داند .و خود عيسى نيز از آن تبرى مى‏جسته است.

لقد كفر الذين قالوا إن الله هو المسيح ابن مريم و قال المسيح يا بنى إسرائيل اعبدوا الله ربى و ربكم إنه من يشرك بالله فقد حرم الله عليه الجنة و مأواه النار و ما للظالمين من أنصار*لقد كفر الذين قالوا إن الله ثالث ثلاثة و ما من إله إلا اله واحد (1) ؛

كسانى كه گفتند: «خدا همان مسيح پسر مريم است كافر شدند.» مسيح مى‏گفت: «اى بنى اسرائيل خدا را كه پروردگار من و شماست بپرستيد.هر كس كه به خدا شرك آورد بهشت بر او حرام است و جايگاهش دوزخ است، و ستمكاران ياورى ندارند.» كسانى كه گفتند خدا سومين شخص تثليث است كافر شدند.خدايى جز خداى يگانه وجود ندارد.

و إذ قال الله يا عيسى ابن مريم أأنت قلت للناس اتخذونى و أمى إلهين من دون الله قال سبحانك ما يكون لى أن أقول ما ليس لى بحق إن كنت قلته فقد علمته تعلم ما فى نفسى و لا أعلم ما فى نفسك إنك أنت علام الغيوب*ما قلت لهم إلا ما أمرتنى به أن اعبدو الله ربى و ربكم (2) ؛

ياد كن هنگامى را كه خدا گفت: «اى عيسى پسر مريم! آيا تو به مردم گفتى: «من و مادرم را، به جاى خدا، خدا بگيريد» ؟» عيسى گفت: «خدايا تو منزه هستى.مرا نرسد كه درباره خودم چيزى بگويم كه حقم نيست.

اگر آن را گفته بودم تو مى‏دانستى.آنچه را در دل دارم تو مى‏دانى ولى آنچه را در ذات توست من نمى‏دانم.همانا كه تو داناى رازهاى نهانى.جز آنچه را تو به من‏امر كردى چيزى به آنان نگفتم.به آنان گفتم: «خدا را كه پروردگار من و شما است پرستش كنيد.»»

عيسى خود را بنده خدا و پيامبر معرفى مى‏كرد:

قال إنى عبد الله اتانى الكتاب و جعلنى نبيا؛

عيسى گفت: «من بنده خدا هستم، به من كتاب داده و مرا پيامبر قرار داده است.»

لن يستنكف المسيح أن يكون عبدا لله (3) ؛

مسيح از بنده خدا بودن خود امتناع نداشت.

إن هو إلا عبد أنعمنا عليه و جعلناه مثلا لبنى إسرائيل (4) ؛

عيسى جز بنده‏اى كه بر او منت نهده و وى را براى فرزندان اسرائيل نمونه‏اى قرار داديم نبود.

و إذ قال عيسى ابن مريم يا بنى إسرائيل إنى رسول الله إليكم (5) ؛

ياد كن زمانى را كه عيسى پسر مريم به بنى اسرائيل گفت: «من رسول خدا به سوى شما هستم .»

و يعلمه الكتاب و الحكمة و التوراة و الإنجيل و رسولا إلى بنى إسرائيل (6) ؛

به او كتاب و حكمت و تورات و انجيل مى‏آموزد و او را به عنوان پيامبر به سوى بنى اسرائيل مى‏فرستد.

و مصدقا لما بين يدى من التوراة و لأحل لكم بعض الذى حرم عليكم (7) ؛

آمدم تا تورات را كه پيش از من نازل شده تصديق كنم و برخى از چيزها را كه برشما حرام شده حلال نمايم.

عيسى خود را مانند ساير بندگان مى‏دانست كه ولادت و مرگ و زنده شدن بعد از مرگ دارد .

و السلام على يوم ولدت و يوم أموت و يوم أبعث حيا (8) ؛

سلام بر من روزى كه زاده شدم و روزى كه مى‏ميرم و روزى كه دوباره زنده مى‏شوم.

قرآن عيسى را با اذن خدا، داراى معجزه و كارهاى خارق العاده مى‏داند.

و أبرئ الأكمه و الأبرص و أحى الموتى بإذن الله و أنبئكم بما تأكلون و ما تدخرون فى بيوتكم (9) ؛

نابيناى مادرزاد و مبتلا به پيسى را به اذن خدا شفا مى‏دهم.و از آنچه مى‏خوريد و در خانه ذخيره مى‏كنيد خبر مى‏دهم.

در عين حال او را كلمه خدا مى‏داند كه بدون پدر آفريده شده و از آفرينش ويژه‏اى برخوردار است.

إن مثل عيسى عند الله كمثل ادم خلقه من تراب ثم قال له كن فيكون (10) ؛

مثل عيسى نزد خدا مانند آدم است كه او را از خاك آفريده و به او گفت: «وجود پيدا كن پس به وجود آمد.»

إن الله يبشرك بكلمة منه اسمه المسيح عيسى ابن مريم (11) ؛

فرشتگان به مريم گفتند: «خدا تو را به كلمه‏اى از جانب خود كه مسيح، عيسى نام دارد بشارت مى‏دهد.»

پى‏نوشت‏ها:

1.مائده (5) آيات 72 ـ .73

2.مائده (5) آيات 116 ـ .117

3.مريم (19) آيه .30

4.نساء (4) آيه .172

5.زخرف (43) آيه .59

6.آل عمران (3) آيه .50

7.صف (61) آيه .6

8.آل عمران (3) آيات 48 ـ .49

9.مريم (19) آيه .33

10.آل عمران (3) آيه .49

11.آل عمران (3) آيه .45

جایگاه عیسی مسیح از دیدگاه برخی اندیشمندان صدر مسیحیت

يوستينوس شهيد ، که در سال 165 .م. وفات يافت ، عيساي ماقبل بشري را فرشته آفريده اي خواند که ((از خدا ، آفريننده همه چيز ، متمايز بود)). او گفت که عيسي کهتر از خدا بود و ((هرگز کاري به جز آنچه آفريدگار . . . براي او اراده کرده بود انجام نميداد و چيزي غير از آن بيان نميکرد.))

ايرِنايوس که در حدود سال 200 .م. وفات يافت ، اظهار کرد که عيساي ماقبل بشري موجوديتي متمايز از خدا داشت و از خدا پائين تر بود. او نشان داد که عيسي با ((تنها خداي حقيقي)) که ((بر همه چيز متعال است و به غير از او کسي نيست)) برابري ندارد

.

کلِمانس اسکندراني که حدود سال 215 .م. وفات يافت ، خدا را ((تنها خداي حقيقي ، آفريده نشده و غير فاني)) خواند. او گفت که پسر ((در کنار تنها پدر قدير مطلق قرار دارد)) ولي با او برابر نيست.

ترتوليانوس که حدود سال 230 .م. وفات يافت ، برتري خدا را آموزش ميداد. او اظهار نمود: ((پدر با پسر (شخص ديگر) متفاوت است. همانا از او بزرگتر است ؛ زيرا هر آن که توليد ميکند با آن که توليد ميشود متفاوت است ؛ آن که ميفرستد با آنکه فرستاده ميشود تفاوت دارد.)) او همچنين گفت: ((زماني بود که پسر وجود نداشت . . . . پيش از همه چيز ، خدا تنها بود.))

هيپولوتوس که در حدود سال 235 .م. وفات يافت ، گفت که خدا ((خداي واحد ، نخستين و تنها خدا ، سازنده و سرور همه)) است ، کسي که ((هم سالي [هم سن] نداشت . . . بلکه خود به تنهايي يگانه بود ؛ کسي که اراده کرد تا هر آنچه تا پيش از آن هستي نداشت بوجود بيايد)) ، مانند عيساي آفريده ، پيش از آن که موجوديت انساني يابد.

اوريژِن ، که حدود سال 250 .م. وفات يافت ، گفت که ((پدر و پسر ، دو جوهر هستند . . . از لحاظ ذاتي ، دو چيز هستند)) ، و اين که ((در مقايسه با پدر ، [پسر] پرتويي بسيار ناچيز است)).

معاد در يهوديت و ادايان ديگر

براي روشن شدن پاسخ بايد در دو بخش جداگانه بحث شود:
الف) معاد در بين يهود:
در اين زمينه سه سوال مطرح مي شود. آيا يهوديان اساسا معاد و رستاخيز را قبول داشتند يا خير؟ بر فرض قبول آيا جزو اصول آنها است يا خير؟ و آيا به معاد جسماني قائلند يا روحاني؟
اين دو دين داراي فرقه هاي بسيار گوناگون و متنوع هستند که گاه داراي آراي متناقض در يک زمينه هستند.
1- يهود و رستاخيز:
در مورد اعتقاد يهوديان به رستاخيز آقاي دکتر جواد مشکور در دو مورد از کتاب خلاصه اديان تصريح مي کند بر اينکه بر خلاف مسلمين و نصاري، يهوديان اعتقاد روشني به آخرت و روز جزا ندارند و سزا و جزاي اعمالشان را بيشتر در اين جهان مي دانند و اعتقاد به رستاخير که در دين ايشان ذکر شده اعتقادي قديم نيست و چنانجه از پيش گفتيم اين عقيده را پس از آزادي ايشان از اسارت بابل به دست کورش از نشست و برخاست با ايرانيان زرتشتي فرا گرفتند.(خلاصه اديان، دکتر محمد جواد مشکور، ص134 و 142) ليکن در کتاب گنجينه از تلمود (احاديث ... در سال 216 م توسط دانشمندي يهودي بنام رابي يهودا همراه يکصد و پنجاه تن از علما يهود جمع آوري شد و ميشتاه ناميده شد چون کتاب ميشتاه نياز به شرح داشت علماي يهود بر آن شرحي نوشتند به نام گمارا از ترکيب ميشتاه با گمارا کتابي عظيم در بيان عقايد يهوديت بوجود آمد که معروف است به تلمود) که به صورت تفصيلي به اين بحث پرداخته استفاده مي شود که يهوديان معتقد بر معاد هستند و معاد جزو اصول دين آنهاست. نويسنده در اين کتاب تصريح مي کند که در تعليمات ديني دانشمدان يهود هيچيک از موضوعات مربوط به جهان آينده مانند اعتقاد به رستاخيز مردگان داراي اهميت نيست اعتقاد به رستاخير يکي از اصول دين و ايمان يهود است و انکار آن گناهي بزرگ محسوب مي شود در تلمود چنين آمده است: «کسي که به رستاخيز مردگان معتقد نباشد و آن را انکار کند از رستاخيز سهمي نخواهد داشت»(گنجينه اي از تلمود، ص362، نقل از سنهدرين 90 الف) ليکن بايد گفت اين اعتقاد گروهي از يهوديان به نام فریسيان است حال اگر گروهي ديگر به نام صادوقيان چنين تعليم مي داند که با مردن جسم روح نيز معدوم مي شود و مرگ پايان موجوديت انسان است و دليل صادوقيان بر رد رستاخيز مردگان اين بود که در اسفار پنجگاه تورات ذکري از اين موضوع به ميان نيامده در مقابل فرسيان مخالفت کرده و مواردي را ذگر کرده اند که تورات اشاره به مسئله رستاخيز دارد که فعلا جاي تفصيل نيست.
2- همگاني بودن معاد:
اختلاف عظيم ديگر در بين علمايي از يهود که معتقد به معاد هستند واقع شده که آيا معاد براي همه افراد است؟ بعضي قائلند براي همه مردگان و برخي معاد را مختص يهوديان دانسته و عده ديگر محدود تر از اين گفته اند که حتي يهودياني که لياقت و امتيازات لازم را کسب نکرده باشند از پاداش زندگي بعد از مرگ محروم خواهند بود.
3- معاد روحاني يا جسماني:
اما در باره اينکه معاد را يهود جسماني مي داند يا روحاني از مجموع نوشته هاي آنها معاد جسماني استفاده مي شود گرچه در نحوه اين معاد جسماني اختلافاتي دارند.
4- چگونگي معاد جسماني:
مثلا پيروان مکتب شماي مي گويند شکل يافتن انسان در جهان آينده مانند شکل يافتن او در اين جهان نخواهد بود در اين جها ن شکل يافتن بدن از پوست و گوشت شروع شده و با رگها و استخوانها خاتمه مي يابد ولي در جهان آينده بر عکس از رگها و استخوانها آغاز و با پوست و گوشت پايان مي پذيرد.(گنجينه اي از تلمود ص368 نقل از حزقيال 8:37) اما پيروان مکتب هيلل مي گويند شکل پذيرفتن بدن انسان در چهان آينده مانند شکل يافتنش در اين جهان خواهد بود يعني از پوست و گوشت شروع شده و با رگها و استخوانها خاتمه مي يابد.
سوال ديگر که در بين علماي يهود درباره رستاخيز مطرح است درباره افرادي است که در اين دنيا داراي نقايص جسماني بوده اند آيا در آخرت هم اين نقايص جسماني را دارند يا خير. علماي يهود با استناد به برخي موارد از تورات و منابع ديگر قائل شده اند که با همان نقايص جسماني برانگيخته مي شوند. مثلا در کتاب جامعه سليمان نقل شده که نسلي ميرود و نسل ديگري مي آيد در شرح کلين جمله علماي يهود در تلمود مي گويند يک نسل همان طور که مي رود همانگونه نيز باز مي گرد و اگر کسي با پاي لنگ يا چشم کور از دنيا رفت با پاي لنگ و چشم کور برانگيخته خواهد شد.(جامعه سليمان 4:1) و قائلند که مأمور واقعه عظيم رستاخيز ايلياس (الياس) نبي است چنانچه در ميشاسوطا جلد 9 ص15 نقل شده که رستاخيز مردگان توسط ايليا عملي خواهد شد.
حاصل سخن:
از مطالبي که ذکر کرديم به دست مي آيد که در تورات نص صريحي بر معاد نيست بلکه اشاراتي است که بعضي دلالت آنها بر معاد پذيرفته بعضي انکار کرده لهذا وجود معاد در بين علماي يهود خصوصا يهود اوايل محل اختلاف است و ثانيا فرقه اي که قائل به معاد هستند آنرا جزء اصول دانسته و ليکن در اينکه آيا براي همه است يا بعضي افراد اختلاف داردند و ثالثا از نفل هاي که در آخر از فرقه شماي و هيلل بيان کرديم روشن شد که معتقدين به معاد از يهود معاد را جسماني مي دانند نه روحاني.
ب) معاد در مسيحيت:
آنچه از كتاب مقدس و كتبي كه درباره مسيحيت نوشته شده به دست مي آيد اين است كه همه مسيحيان معتقد به رستاخيز هستند و در باره اينكه رستاخيز از اصول است يا خير، علماي مسيحي آن را جزء اصول مي دانند، ليكن در تعاليم اساسي كتاب مقدس و به تصريح يونس و ديگر رسولان جزء اصول اعتقادي محسوب مي شود.(انجيل مرقس باب9 آيه 43-49، يوحنا باب 5 آيه 20-27، رساله اولاي يونس باب 15 آيه 15) اما در باره اينكه معاد جسماني است يا روحاني از مواضع متعدد از كتاب مقدس تصريح به جسماني بودن معاد شده .ايشان شش مورد از مواردي را كه در اناجيل مختلف تصريح به جسماني بودن معاد است ذكر مي فرمايند.ليكن نكته اي كه لازم به يادآوري است كه ولو علماي مسيحي و اناجيل تصريح به جسماني بودن معاد دارند ولي درباره لذات و آلام مي گويند در قيامت لذت و درد روحاني است كه اين خود يكي از موارد تناقض در عقابه مسيحيت است.(همان، ص121)
شايان ذكر است كه گروهي از متألهين ليبرال و نوارتدكس واقعيتهاي كتاب مقدس را انكار و قائل به روحانيت معاد شده اند.
مسئله ديگري كه نبايد از آن غفلت كرد مسئله رستاخيز حضرت مسيح در بين نصاري است كه قائلند مسيح مرد و بعد از مرگ زنده شد و اين رستاخيز جسماني بود كه بر اين مطلب از موارد متعددي از اناجيل تصريح شده است.(انجيل يوحنا 1/23، مرقس 15/45، مثي 28/9، لوقا 24/34 و يوحنا 20/25 و موارد ديگر) كه اين مسئله رستاخيز مسيح نبايد با مسئله معاد خلط شود

جنگ های صلیبی و صلاح الدین ایوبی

جهان شهر اورشليم را قبله اول و محل معراج پيامبر اسلام ميدانند و بنا بر روايتي از نبي اكرم درميان همه شهرهاي دنيا خداوند چهار شهر را بر همه ترجيح داده و به عنوان برترين برگزيده است.اين چهار شهر عبارتند از:

1- مكه يا البلده يا والاشهر

2- مدينه يا النخله یا شهر نخلستان

3- دمشق يا التين يا شهر انجيرستان

4- بيت المقدس يا الزيتون يا شهر زيتونستان

در بين شهرهاي ياد شده، اورشليم شهري است ويژه كه براي اديان و بخصوص براي پيروان سه دين بزرگ جهان يعني یهوديان، مسيحيان و مسلمانان از اهميتي خاص برخوردار بوده و مرور زمان هرگز از حساسيت آن نكاسته است.

معتقدان و مومنان اديان یاد شده از زمان هاي دور به زيارت اماكن مقدس خود به شهر اورشليم در رفت و آمد بوده اند.

اگر چه احساسات و باورهای اعتقادی و در عین حال معصومانه پيروان اديان الهی در ذات خود مغايرتي با يكديگر ندارند ولي اغراض و اميال دنيوي سران و سردمداران منفعت طلب همواره بر تحريك و سوء استفاده از آنها شایق بوده و به حيل گوناگون در به خاك و خون كشيدن هزارن هزار افراد بيگناه بر يكديگر سبقت گرفته اند.

كشمكشهاي طولاني و اغلب خونين برسر تصاحب اين شهر مقدس در طول تاريخ تازگي نداشته است ولي در پهنه تاریخ بشری مهيب ترين و خونبارترین آنها به جنگهاي صليبي موسوم است.

جنگ هاي صليبي

زمینه های بروز جنگهای صلیبی

ترکان سلجوقی که شاخه ای از قوم ترک و نژاد زرد بودند اصلا از ترکستان برخاسته و اسلام آوردند و طی سده یازدهم به سرزمین اعراب تاخته و سپس به امپراطوری یونانی حمله آورده و تقریبا کل آسیای صغیر را تصاحب کردند.

قبل از زمانی که ترکان سلجوقی برآسیای صغیر تسلط یابند اورشلیم بیش از چهار قرن در دست اعراب مسلمان بود

همه زوار در صلح و سلامت برای زیارت مکانهای مقدس خود چه به صورت فردی و چه گروهی در رفت و آمد بودند که ناگهان ممنوعیت ورود برای مسیحیان در دستور کار قرار گرفته و زوار و علاقمندان عیسی مورد آزار و اذیت مقامات حکومتی قرار گرفتند.

خبرهایی که به اروپا میرسید همه حاکی از بد رفتاری ترکان سلجوقی با پیروان دین مسیح بود و به طور قطع برای پاپ و پیروانش ترک سلجوقی و عرب و فارس مسلمان فرق چندانی نمیکرد.

طلب استمداد امپراطور قسطنطنیه در سال 1073 میلادی از پاپ وقت موضوع را جدی تر و حیاتی تر کرده بود. امپراطور قسطنطنیه به شدت از ناحیه ترکان سلجوقی احساس خطر میکرد.

جنگهاي صليبي از آن جهت به این نام معروف گشت که ضمن مشارکت همه ملل مسیحی اروپا در آن افراد داوطلب بر شانه راست لباس خود علامت صلیبی از پارچه سرخ دوخته بودند.

این جنگها در هشت مرحله، حد فاصل قرن هاي 11 الي 13 ميلادي با به خاك و خون كشيده شدن ده ها هزار مسيحي و مسلمان به وقوع پيوست.

اگرچه در بادی امر تحریکات پاپ و اسقف های مقدس نیت صلیبیون عامی را در آزاد سازی ارض مقدس در هاله ای از ایمان فرو برده بودند ولی در مراحل بعدی صلیبیون تنها مقاصد سیاسی و اقتصادی را دنبال کردند.

اولين مرحله از جنگهاي صليبي از سال 1095 ميلادي با تحريك و بسيج مسيحيان اروپا توسط پاپ اوربان دوم ( pope Urban II ) بر عليه مسلمانان ترك ( سلاجقه) آغاز و با استقرار حكومت مسيحي در شهر اورشليم در سال 1099 میلادی پايان يافت.

نویسنده تاریخ جنگهای صلیبی به نقطه ضعف مسلمانان آن روزگار به درستی اشاره دارد:

«... بزرگترین سرمایه فرنگان , پراکندگی مسلمانان بود. به علت هم چشمی های رهبران مسلمان و خود داری ایشان از مساعدت به یکدیگر بود که نخستین جانبازان صلیب به آنچه میخواستند رسیدند. شیعیان که خلیفه فاطمی مصر سرآمد ایشان بود از خلیفه بغداد و ترکان سنی کیش همانقدر نفرت داشتند که از عیسویان. در میان ترکان نیز اتفاقی نبود... »

پاپ به آنها وعده داد كه هركس به اين جنگ مقدس عازم شود گناهانش به کلی بخشوده شده و از پرداخت ماليات معاف و متصرف گنجهاي بيشمار سرزمينهاي مسلمانان نيز خواهد بود.

منظور پاپ اوربان دوم با همه تفاصيل ناظر بر دو هدف كلي بود: 1. پاسخ مثبت به تقاصاي كمك از ناحیه امپراتور روم شرقی یا بيزانطه ( Byzantine ) که از دید پاپ و مسیحیان سد محکمی بود در برابر مسلمانان.

2. آزاد سازي سرزمين مقدس ( Holy Land ) يا اورشليم كه از سالها پيش در سيطره مسلمانان یا به زعم پاپ كافران بود.

وي با مهارتي خاص احساسات مسيحيان مومن را متوجه ضرورت كمك به برادران ديني و در عين حال آزاد سازي سرزمين مقدس كرد.و بدين ترتيب اولين شعله هاي خانمان سوز آتش جنگ مقدس بر عليه مسلمانان و سرزمينهايشان شكل گرفت كه تا بیش از دو قرن ادامه يافت.

به حکم پاپ روز 15 اوت سال 1095 میلادی روز حرکت به سوی ارض مقدس اعلام گردید.سه قشون صلیبی از سه راه مختلف با سپاهیانی انبوه حرکت و قرار گذاشتند در قسطنطنیه به یکدیگر بپیوندند.

حرکت صلیبیون سه سال و اندی تا رسیدن به اورشلیم با گرفتاریها و زد وخوردهای بسیار به درازا کشید ولی عاقبت در روز 15 ژوئیه سال 1099 میلادی شهر اورشلیم در برابر تهاجم آنها سقوط کرد و قتل عام مهیبی به راه افتاد که بعضا گریبان گیر یهودیان و مسیحیان بومی نیز بود.

صلاح الدين پا به عرصه وجود میگذارد

در این میان کودکی متولد میشود. نام کامل این پسر یوسف فرزند ایوب است که جدش به نام شادی خوانده میشود. صلاح الدين در سال 532 هجري قمري برابر با 1137ميلادي در قلعه تكريت ديده به جهان میگشاید.

ریشه آباء و اجدادی این کودک , قصبه دوین واقع در حدود اران از نواحی آذربایجان میباشد ولی شادی جد صلاح الدین با دو پسر خود نجم الدین ایوب و اسدالدین شیرکوه از آن قریه به بغداد و از آنجا به تکریت مهاجرت کرده بود.

صلاح الدين دوران كودكي و تحصيلات خود را در شهر دمشق به آرامي ادامه وتا زماني كه وارد ارتش نشده بود همواره مباحث بي درد سر و جذاب علمي و ديني را بر مناظر ميدانهاي تاخت و تاز ورزمي ترجيح ميداد.

پدرصلاح الدین در آن زمان والي تكريت بودو از آنجایی که پدر و عموي صلاح الدين جزء كارگزاران حكومت نور الدين محمود بودند. اسد الدين شيركوه عموي صلاح الدين ايوبي در سه حمله سپاه نورالدين به مصر مشاركت و در مواردی او را با خود به این نبردها برده بود.

وي سرانجام با تشويق هاي شيركوه ( عمويش ) وارد ارتشي شد كه فرماندهي آن را نيز به عهده داشت.

صلاح الدين به همراه ارتش شيركوه عازم فتح مصر كه در اختيار حكومت فاطميان بود گرديد و پس از كشمكشهاي بسيار بالاخره در سن 35 سالگي ( سال 1173 ميلادي ) بر تخت سلطنت جلوس و بدين ترتيب سلسه ايوبيان را پايه گذاري كرد.

دوران حكومت صلاح الدين براي مصريان، ايامي طلايي و پر خير و بركت بود چرا كه غير از امنيت و آسايش، شكوفايي اقتصادي و رفاه را نيز به همراه آورده بود به طوري كه عليرغم تحريم داد و ستد با حكومت صلاح الدين توسط پاپ، بازرگانان از كشورها و شهرهاي مهم اروپايي مانند پيزا و جنوا فراورده هاي مختلف از جمله محصولات نظامي و رزمي را براي فروش به آن شهر مي آوردند.

از كارهاي بسيار با ارزش صلاح الدين به كار گماردن افراد لايق و با تدبير در پست هاي مهم مملكتي بود از جمله منصوب نمودن وزيري به نام الفاضل ( اهل عسقلان ) كه همواره نقشي ارزنده در تمشيت امور ايوبيان به عهده داشت.

در زمان صلاح الدين به دليل علاقه شخصي وي به علوم ديني، فقهي و عرفاني، مراكز علمي و فرهنگي از جمله دانشگاه الازهر رونق بسياري يافتند و فنون و صنايع آزادانه گسترش يافتند.

اولين تهاجم مسيحيان به قلمرو صلاح الدين

صلاح الدين در پائيز سال 1176 ميلادي پس از تصرف سوريه، برادرش تورانشاه را به حكومت آنجا گماشته و خود به مصر بازگشت.

مقارن اين ايام صلاح الدين تصميم به ضرب سكه براي حكومت خود گرفته است كه حاكي از اوج قدرت او بود. صلابت و قدرت او طوري خود را بر تخت واقعيت مينشاند كه خليفه وقت در بغداد در دربار خود سفارتي دائمي براي حكومت وي در نظر ميگيرد.

اكنون از دره نيل تا دره فرات و از حدود سرزمين نوبي تا كوههاي ارمنستان صغير و به ويژه اورشليم حكومت از آن صلاح الدين بود و كسي را ياراي برابري با وي نبود.

اما هیچگاه قدرت روز افزون مانع از ژرف انديشي و رفتار انساني صلاح الدين نبود به طوري كه وقتي كه سركردگان و فرماندهان اسير شده را به حضور او مي آورند پرچم سياهي را بر بالاي سر سلطان آويخته میدیدند كه با حروف زردوزي شده بر روي آن نوشته شده بود: صلاح الدين سلطان سلاطين و فاتح فاتحان نيز همچون ديگر مردمان بنده مرگ است.

تصرف اورشليم به دست سلطان صلاح الدين

در روز 20 سپتامبر سال 1187 ميلادي برابر با 16 رجب سال 583 هجري قمري يعني دو ماه ونيم پس از فتح حطين، صلاح الدين در جلو دروازه هاي شهر اورشليم ظاهر و به فرماندهان شهر پيشنهاد صلح داده و خواستار تسلیم آنان شد.

از یک سو رعب و وحشت از صلابت سلطان بر جان حاکمان اورشلیم لرزه افکنده بود و از سویی دیگر آوازه مهربانی او به گوششان رسیده بود و لذا در آخر از در سازش در آمدند و شهر را در روز دوم اكتبر سال 1187 ميلادي تسليم نيروهاي سلطان صلاح الدين نمودند.

صلاح الدين نه مانند حاكمان قاهر خونريز وارد شهر اورشليم شد و نه جايي را ويران و غارت كرد بلكه از رفتار پيامبران تبعيت و گذشت و مهربانی را پيشه خود ساخت.

هنگاميكه تني چند از متعصبين مسلمان به صلاح الدين توصيه كردند ضريح مقدس عيسي را ويران و خاك آن را با گاوآهن شخم بزند تا ديگر كافران ( مسيحيان ) دليلي براي آمدن به آنجا به عزم زيارت نداشته باشند، صلاح الدين پاسخ داد " شايسته نيست چنين رفتار اهانت آميزي با مكاني مقدس بشود."

با آنکه قبه الصخره که برای مسلمانان مکانی مقدس است از ناحیه یونانی های مسیحی دچار بی حرمتی شده بود , کسی نتوانست سلطان پیروزمند را وادار به عمل مشابه نسبت به كليساهاي مسیحی کند.

او همواره در طول حیاتش حرمت مکان های مقدس دیگر ادیان را نگاه داشت.

با فتح اورشليم به دست نيروهاي مسلمان، ( بنا به گفته يهوداالحريزي مورخ یهودی ) يهوديان که قبلا مجاز به زیارت اماکن مقدس خود نبودند , اجازه يافتند به آنجا آمده و به زيارتگاه های خود دست تبرک بسایند.

با پخش خبر فتح اورشلیم به دست سلطان صلاح الدین در سال 1190 میلادی برابر با 586 هجری قمری پاپ و پیروان اروپائیش تصمیم به بسیج و حرکتی مجدد به سوی سرزمین مقدس گرفتند.

آوازه رشادت و صلابت سلطان لرزه براندام صلیبیون و پاپ در افکنده بود

اینبار بسیج بسیار جدی تر بود به طوری که ریچارد اول پادشاه انگلیس معروف به ریچارد شیردل و فلیپ اگوست پادشاه فرانسه راسا وارد معرکه شده بودند و یک سال بعد در محاصره شهر عکا به اتفاق هم شرکت کردند.

یک سال و نیم از زدوخورد میان نیروهای صلیبی و مسلمان میگذشت ولی هر بار شکست و پیروزی طرفین چنان نبود که قضیه را فیصله دهد و بدین ترتیب جنگ حالت فرسایشی به خود گرفته بود.

دو پادشاه اروپایی و سپاهیانشان به رنج و صدمات زیادی گرفتار آمده بودند و ناچار به صلحی با سلطان تن در دادند.

قرار داد صلح یاد شده میان نیروهای متخاصم به مدت پنج سال به قوت خود پایدار بود.

به اعتقاد دانشمندان و مورخین جنگهای صلیبی در بطن خود برای مسیحیان اروپا آثار مثبتی نیز به ارمغان آورده وآنها را با تمدن و علوم و فنون جوامع مسلمان در شرق آشنا نمود.

اخلاق و باورهاي دینی صلاح الدين

نویسنده و محقق غربی استیون رانسیمان در کتاب ارزشمند تاریخ جنگهای صلیبی در باره او چنین اظهار نظر کرده است
:

«... سلطان از نظر ظاهر مردی بود لاغر اندام , چهره ای محزون و آرام داشت که هر آن به لبخنده ای نور و صفا میگرفت.رفتارش همواره به هنجار بود. سادگی را می پسندید و از خودنمایی و درشتی متنفر بود. دلبسته صحرا و نخجیر بود , با اینهمه از مطالعه و خواندن غافل نمی نشست... »

وي به يكي از سرداران خود ( الملك الظاهر فرزند خود ) كه او را به عنوان صلاح الدين از دنيا رفت و اموال زيادي از خود برجاي نگذاشت.هنگام مرگ طلا و نقره اي در خزانه خود باقي نگذاشت و تنها 47 درهم ناصري و يك دينار طلا داشت. خانه، املاك و مزرعه اي نداشت. در سال آخر عمرش تصميم گرفته بود كه عازم سفر حج شود اما به علت تنگدستي و ضيق وقت موفق نشد.

صلاح الدين در اوج قدرت و پيروزي زندگي را بدرود گفت.

قهرمان سلحشور و سلطان سرزمين پهناور ايوبي كه سه پايتخت داشت ( قاهره، دمشق و حلب ) در حالي از دنيا رفت كه در منتهاي فقر و ناداري بود.

با اينكه سلطان سلاطين ناميده ميشد اطرافيانش براي هزينه مراسم به خاك سپاريش ناچار شدند مبلغي را قرض كنند.

سلطان در روز چهارشنبه چهارم مارس 1193 ميلادي در سن 57 سالگي در شهر دمشق پس از اداي نماز صبح جان به جان آفرين تسليم كرد.

صلاح الدین از خود 17 فرزند پسر و یک فرزند دختر برجای گذاشت.

مورخان در عزاي از دست دادن صلاح الدين گفته اند: براستي پس از مرگ خلفاي راشدين، دنياي اسلام چنين ضربتي نخورد بود.

تنها نقطه ضعف و ايرادي كه محققين متوجه صلاح الدين ميدانند رفتار ناپسندي است كه در ايام زمامداري او در حق شيخ شهاب الدين سهروردي مشهور به شيخ اشراق رخ ميدهد.

فقهاي قشري و متعصب زمان براي اين حكيم جوان حكم ارتداد صادر كرده بودند. او كه ساكن شهر حلب بود در ابتدا تحت حمايت «الملك الظاهر» ( فرزند صلاح الدین ) حاكم حلب قرار داشت ولي در اثر سعايت و فتنه متعصبين گروهي از آنها به نزد «صلاح الدين ايوبي» رفته و حكم قتل شيخ را از وي مي ستانند.

خلاصه زندگي صلاح الدين ( Biography )

· سال 1137 ميلادي : تولد در تكريت در خانوادهاي مسلمان برابر با 532 هجری قمری (تكريت آبادي كرد نشين كوچكي است واقع برساحل راست رودخانه دجله در عراق فعلي ) ·

سال 1152 ميلادي : پيوستن به ارتش سوريه به فرماندهي نورالدين

· سال 1164 ميلادي : بروز و نمايش لياقتهاي جنگي و فرماندهي

· سال 1169 ميلادي : صلاح الدين شانه به شانه عموي خود شيركوه، كه در ابتدا فرمانده كل و سپس وزير اعظم بود لحظه اي از پيشرفت باز نماند. وي در اين سال به وزارت رسيد.

· سال 1171 ميلادي : صلاح الدين فرماندهان فاطمي مصر را سركوب و آن منطقه را به قلمرو خليفه عباسي برگرداند.·

سال 1173 ميلادي: جلوس بر تخت سلطنت و بنيان گذاري سلسله ايوبيان در مصر.

· سال 1175 ميلادي : سوء قصد به جان صلاح الدين در دو مرحله از سوي فدائيان اسماعيليه.·

سال 1176 ميلادي: صلاح الدين منطقه مهمي كه متعلق به فرقه فدائيان اسماعيليه بود به محاصره در آورد ولي به يك باره از آن دست كشيده و به صلح تن داد.

· سال 1183 ميلادي: تصرف شهرهاي شمال سوريه.·

سال 1186 ميلادي: تصرف موصل در قسمت شمالي عراق.

· سال 1187 ميلادي: حمله به اورشليم و تصاحب آن بدون خونریزی.·

سال 1189 ميلادي: همچنان اورشليم و فلسطين تحت تسلط صلاح الدين باقي ميماند. · سال 1192 ميلادي: طي توافق صلحي كه بين صلاح الدين و ريچارد اول پادشاه انگلستان برقرار شد، اورشليم كماكان در اختيار مسلمانان باقي ماند.

· سال 1193 ميلادي: در گذشت صلاح الدين پس از مدتي بيماري در شهر دمشق به سن 57 سالگي. ( برابر با سال 589 هجری قمری )

اهورا مزدا خدای زرتشت کيست؟

او جوهر راستی و سرآغاز راستی است.

فروهر

او به هستی آورنده خرد و آغاز و پایان نظامی است بنام « اشا» که میلیاردها کهکشان را با میلیاردها خورشید که آنها را از میلیاردها سال پیش با خرد بیکران خود در گردش دارد است.
او برتر و پاک تر از آن است که ما او را درگیر مسائل فرومایه زندگی چند انسان گمراه بکنیم. او اهورا مزداست. او خوشبختی و شادی و شکوفائی را برای جانداران این زمین آفریده .او آزادی گزینش را آفریده تا انسانها بتوانند راه و روش وشیوه زندگی خود را بدلخواه خود گزینش کنند.او آرامش را آفریده تا مردمان زندگی اسوده داشته باشند. او اندیشه نیک را آفریده تا زنان ومردان را به سوی بخش پرفروغ زندگی راهنمائی کند. او چیرگی به خود را آفریده تا مردمان را از لغزشهای نا خواسته زندگی دور نگاه دارد. او تکا مل و رسا ئئ را آفریده تا مردمان هر روز، هم خود و هم این جهان را تازه تر و نوتر کرده و پیشرفت دهند. و سر انجام او جاودانگی را آفریده تا زنان و مردانی را که با او در روند آفرینش همکاری کرده و در خوشبخت کردن خود و دیگران و این جهان گام برداشته اند در «سرای مینوی سرود»، جاودانه با فروغ خود و در فروغ خود روشنی بخشد.
او هیچگاه آفریده گان خود را «بنده و برده» خود ننامیده بلکه همیشه آنها را « دوست و همکار» مینامد. دوست وهمکار برای بهتر کردن و خوشبخت کردن این کره که ما انرا زمین مینامیم.
این نیک بختی استثنائی ایرانیان بود که این آئین بی همتا از سرزمین آنها بر خیزد تا به تمام جهان نور بیافشاند

چرا ایرانیان شکست خوردند؟

دوستان ارجمند، سروران گرامی،
اگر شخصی در زندگی اشتباهی کند و کوشش نکند دليل و سر چشمه اين اشتباه را پيدا کند، شانس بسيار زيادی است که باز دوباره اين اشتباه را تکرار کند.

پارسيان
همچنين ايرانيانی که نخواستند دليل درست بزرگترین فاجعه تاریخ خودشان ، يعنی شکست از عربها در سده هفتم ميلادی را منصفانه ارزيابی کرده و آنرا بفهمند، ناگزير شدند تا اين شکست را برای دومين بار در سال 1979 ميلادی به نوعی ديگر باز تکرار کنند و فاجعه ديگری را برای خود و کشورشان بوجود آورند .
در اين زمينه است که اجازه ميخواهم امروز کمی در اين باره با يک ارزيابی نوين گفتگو کنم. چون من به اين باورم اگر ایرانیان روزی بخواهند خود را از زنجیرهای يک فرهنگ بيگانه يعنی فرهنگ شبه جزيره عربستان که 1400 سال است بزور به آنها تحميل شده و از نسلی به نسل ديگری منتقل شده رها کنند باید حتما دلیل درست این شکست را بدانند.

دوستان ارجمند،
1400 سال پیش در چند جنگ سهمگین از جمله قادسیه ( 636 تا 637 میلادی ) و نهاوند ( 642 میلادی) پس از دادن ده ها هزار کشته، ایران به تسخیر تازیان درآمد .
این شکست وحشتناک که نسلهای پی در پی ایرانیان تا به امروز بار سنگین آنرا به دوش میکشند مورد بررسی و پژوهشهای گوناگون واقع شده و بسیاری از پژوهشگران درباره آن نظر داده اند . این نظریه ها از « معجزه » گرفته تا کشمکشهای سیاسی در دربار ساسانیان يا جنگ با رومیان یا ناخشنودی مردم یا دخالت موبدان ساسانی در کارهای دولتی و یا طبقه بندی اجتماعی دور میزند .
بدبختانه تاکنون هیچ کس نتوانسته پاسخی قانع کننده برای آن پیدا کند. تا آنجا که من ميدانم هيچکس تا کنون نتوانسته با دليلهای خرد پزير بگويد که چگونه سپاهيان کوچک عرب که تا آن زمان جز جنگهای قبيله ای تجربه ديگری در دانش نظامی گری نداشتند توانستند با آن سرعت نيرمندترين ارتش جهان آن زمان را يعنی ارتش امپراتوری ساسانی را که نه بار ارتش امپراتوری رم را به زانو در آورده بود و از مرز های چين تا مصر را زير قلمرو خود داشت شکست بدهند.
برای نمونه نوشتار جامعی که در 40 رویه سالها پیش بوسیله شادروان استاد ابراهیم پورداوود در زیر همین فرنام نوشته شده، قانع کننده نیست و از کنار بسیاری از واقعیت ها گذشته و خواننده را به کژراهی مياندازد. ایشان شکست ایرانیان را از تازیان به علت رقابتها و کشمکشهای سیاسی در درون دستگاه حکومتی ساسانیان و جنگ با رومی ها میدانند که میتوان آنرا به صورت زیر خلاصه کرد :
1ـ جنگهای خسرو پرویز با بهرام چوبینه
2ـ جنگهای پایان ناپزیر با رم
3ـ کشته شدن عده ای از سران به دست شیرویه .
4ـ طغیان دجله و فرات
5ـ طاعون
6ـ به پادشاهی رسیدن چند زن و کودک در زمانی کوتاه
7ـ شکست خوردن رومیان از تازیان و باز شدن راه به تیسفون
8ـ برخاستن تند بادی در چهارمین روز نبرد در قادسیه و کشته شدن
رستم فرخزاد سردار یزدگرد و افتادن درفش کاویانی .

استاد پورداود در اینجا برای توجیه شکست ایرانیان از تازیان یک تابلوی سیاهی از جزئیات پايان دوران ساسانیان ترسیم میکند که بکلی با نیرومندی افسانه ای دولت ساسانی در تضاد است . برای توجیه تئوری خود استاد پورداود در نوشتار خود چند نکته اساسی را فراموش میکند از جمله:
1ـ ايشان فراموش ميکند که در سال 610 ميلادی در زمان خسرو پرويز يعنی درست زمانی که محمد در کوير های عربستان اعلام پيغمبری ميکند ایران نیرومند ترین کشور جهان است . ایران نه تنها تمام خاورمیانه و روم شرقی ( بیزانس ) را زیر تسلط خود دارد بلکه با شکست دادن امپراتوری رم برای نهمین بار صلیب عیسی را هم از اورشلیم ( قدس ) به ایران می آورد و در سال 616 مصر را فتح میکند.
2 ـ ايشان فراموش ميکند که اگر کشمکشهای سيا سی در در بار ساسانيان دليل شکست بود پس چه بگوئيم در باره قبائل عرب که در همان زمان چنان به جان هم افتاده بودند و چنان يکديگر را کشتار ميکردند که کشمکشهای سيا سی در بار ساسانيان در برابر آنها هيچ بود.
3ـ ايشان فراموش ميکند که عربها نه تنها ايران را گرفتند بلکه امپراتوری روم شرقی را سرنگون کرده، اسپانيا را گرفته و تا قلب اروپا در شهر « پواتيه» در جنوب فرانسه پيش رفتند و اگر کمبود لوژيستيک نداشتند شانس زيادی داشتند تا تمام اروپا را بگيرند.
پس چه شد که سپاهيان کوچک و ژنده پوش عرب توانستند بر دو ابر نيروی آن زمان ايران و رم پيروز شوند ؟
همانطور که پیش از این گفتم ، زمانی که در سال 610 میلادی محمد پیغمبری خود را اعلام کرد، ایران در اوج قدرت خود بود .و در سطح جهان نه یکی از نیرومندترین بلکه نیرومندترین کشور جهان به شمار می آمد . در همان زمان عربستان کشور کم جمعیت و بسیار عقب مانده ای بود که دریک کشور بی آب و علف از 360 قبیله گوناگون درست شده بود که دائماً برای به دست آوردن منابع آبی و زمین های کشتی در حال جنگ و جدال با یکدیگر بودند . اگر چه تمام مردم این شبیه جزیره همه عرب بودند ولی هیچ یک از آنها نه ملیت می شناختند و نه کشور . آنها فقط خود را وابسته به قبیله خود می نامیدند.
بیشتر مردم عربستان بت پرست بودند و هر قبیله ای برای خود بتی داشت که آنرا می پرستیدند . با اینکه در جوار آنها قبائل مسیحی و یهودی هم زندگی میکردند ولی هر قبیله ای خود را یک بخش مستقل می نامید و دیالکت و باورهای مربوط به خود داشت و هیچ احساس میهنی یا مردمی در آنها نبود. هر یک از قبیله ها که افراد آن در چادر زندگی میکردند سازمان مربوط به خود را داشت . افراد هر قبیله ای برای خودش شخصی را بنام « شیخ » تعیین میکرد که رئیس قبیله می شد . نام هر قبیله ای با واژه « بنی » آغاز می شد و افراد هر قبیله ای به اضافه نام خود ، نام قبیله خود را هم پس از نام کوچک می آورد . همانطور که گفتم هر یک از این قبیله ها برای خود بتی یا خدائی داشتند . این قبائل برعکس کشورهای مجاور ، معبد و نیایشگاهی برای خدایان خود نداشتند . مکانهای مقدس برای عربها از چاه و غار و درخت یا سنگهای متئوریت درست شده بود . در میان خدایان قبائل عرب ، الله خدای قبیله قریش یکی از مهمترین بود . الله سه دختر داشت به نامهای ال لات ، ال اوزا و ال مناح که خدایان مکه بودند . در این دوران هیچ فرهنگی که بشود نام فرهنگ روی آن گذاشت در عربستان وجود نداشت . یعنی نه دولت مرکزی بود، نه سیستم اداری وجود داشت نه خطی وجود داشت که بوسیله آن چیزی بنویسند ، نه هنری مانند نقاشی یا مجسمه سازی يا معماری و يا موسيقی وجود داشت و نه داستانهای اسطوره ای . با اینکه در کشور مجاور آنها در جنوب عراق ، یک مردم غیر عرب به نام سومریها نخستین خط را در 3200 سال پیش از میلاد به وجود آورده بودند و زندگی شهر نشینی را پی ریزی کرده بودند. نتها چیزی که در عربستان رونق داشت شعر و شاعری بود .
محمد که از قبیله قریش بود و در سال 570 میلادی در مکه به دنیا آمده بود ، خیلی زود فهمید که قبیله های عربستان نیاز به یک باور و یک « ایده الوژی » مشترکی دارند . ولی او نه میتوانست بخواند و نه بنویسد . بنابراین کوشش کرد که ابزارهای این ایده الوژی را از آداب و رسوم اطراف خود بوسيله گفتگو و شنيدن بگیرد . اگر ما کتاب قرآن را که بوسیله محمد آورده شده بخوانیم و آنرا با شیوه زندگی عربهای پیش از اسلام مقایسه کنیم می بینیم که مهمترین عامل نوییی که محمد در مقایسه با آن شیوه زندگی آورد ، واژه « الله اکبر» بود . یعنی الله خدای قبیله قریش بزرگتر از دیگر خدایان قبیله های عربستان است . بقیه مطالب قرآن تقریباً همان شیوه زندگی ، کردار و رفتار اعراب پیش از اسلام است که با داستانهائی که از قبائل یهودی و مسیحی گرفته شده آمیخته گردیده .
جمله « الله اکبر » بنیاد ایده الوژی سیاسی محمد شد . در آغاز « الله » خدائی نبود که برای همه مردمان دنیا باشد ، بلکه خدائی بود که محمد میگفت از دیگر خدایان قبیله های عربستان بزرگتر است .
همین جمله باعث شد که بزرگترین جنگهای میان قبیله ای در عربستان به وجود بیاید که کشمکشهای درباری دوره ساسانیان در برابر آنها هیچ بود . در این زمان محمد هنوز خود را « پیام آور الله » نمی خواند . او زمانی خود را « پیام آور الله » خواند که پس از 14 سال ازدواج با خدیجه که زنی یکتاپرست بود ، و با ثروت خود کمکهای مادی زیادی به محمد میکرد و بر محمد نفوذ داشت سرانجام به ماموریت جدید خود پی برد و خود را فرستاده الله نامید . از این پس ایده الوژی محمد به سرعت در حال شکل گرفتن شد . او در مدت 13 سالی که در مکه بود موضوع دیگری را کشف کرد و آن این بود که با گفتگو و استدلال و دلیل آوردن نمیشود مردم را به ایده الوژی خود در آورد . بلکه مهمترین ابزار برای اینکار
« زور» است . او میدید که در 13 سالی که او میخواست با استدلال مردم را به سوی خود بکشد فقط دورو بر 80 نفر به او پیوستند .
بنابراین ایده الوژی او در اینجا بر دو ستون استوار شد : یکی الله یزرگتر از دیگر خدایان است و دیگری کشتار و ترور و ایجاد ترس برای پذیراندن الله لازم است . او این کشف جدید خود را به خوبی در مکه و در سوره های مکی به نمایش گزاشت و آنرا در پارامترهای سیاسی خود وارد کرد .
کم کم الله که برای محمد فقط بزرگتر از سایر خدایان قبیله ای بود ، زیر تاثیر ادیان یهودی و مسیحی به خدای جهان و آفریدگار کل هستی تبدیل شد ، و مطالبی مانند بهشت و جهنم و روز قصاص که از ادیان یهودی و مسیحی گرفته شده بود، به پیش آورده شد که در این ایده الوژی جای خود را باز کردند .
در این زمان جنگ و جدالهای میان قبیله ای عربستان بسیار شدت پیدا کرد . برای نمونه در جنگ بدر در سال دوم هجرت ، سپاهیان محمد بسیاری از بزرگان و افراد قبیله قریش را که قبیله خود محمد بود کشتند و لشکر محمد با پیروزی وارد مدینه شد . با این پیروزی بسیاری از عربها و سران آنها که از پذیرفتن اسلام سرباز زده بودند کشته شدند . طایفه یهودی بنی قنینا و بنی النفیر به تبعید فرستاده شدند و کل اموال و دارائیهای آنها به غنیمت گرفته شد .
در پیامد این کشتارها و غنیمت گرفتن ها ، انتقام جوئی در میان قبائل عرب گسترده شد و در این گیر و مگیر ها ، سپاهیان محمد 800 نفر از مردان قبیله بنی قریظه را قتل عام کردند ، زنان آنها را به اسارت گرقتند و تمام دارائی آنها را تصاحب نمودند . پس از آن باز سپاهیان محمد ، قبیله مصطلق را به اسارت برده و دارائی های آنها را به غنیمت گرفتند . بنابراین ، غنیمت و چپاول بزرگترین ابزار اقتصادی محمد در راه ساختن ایده الوژی خود بود . بوسیله ثروتهای به دست آورده شده از غنیمت محمد توانست سپاهیان بیشتری دور خود جمع کند و به ایده الوژی نو پرداخته خود ساختمان بندی محکمتری بدهد .
ایده الوژی محمد ، که نام اسلام به خود گرفت بزرگترین ابزار نبرد و عامل تعیین کننده در پیروزی اعراب در جنگهای آینده از جمله با ایران شد .
حال ببینیم در این زمان که محمد در عربستان مشغول فراهم کردن یک جنگ صرفاً ایده الوژیکی بود در امپراتوری ساسانی ، چه می گذشت .
گفتم که ارتش ساسانیان در زمانی که محمد با قبائل عرب درآویخته بود نیرومندترین ارتش جهان بود .
در این دوران ارتش ایران به چهار بخش بزرگ تقسیم شده بود که هر کدام از بخشها بوسیله یک سپهبد رهبری می شدند . این چهار بخش طوری ترسیم شده بودند که در یک زمان میتوانستند با چهار ارتش نیرومند آن دوران جنگ کنند و پیروز شوند . این ارتشها می بايست از مرزهای خاوری ایران که مرتباً مورد هجوم هونس ها و ترکان آسیای شرقی بودند دفاع کند و در غرب با ارتش رم بجنگد و در شمال از ارمنستان و آسیای مرکزی دفاع کند و در جنوب عربها را زیر پوشش خود داشته باشد . جنگهای طولانی ارتش ساسانیان باعث شده بود که سربازان ایران جنگ دیده و کار آزموده بشوند و تاکتیکهای جنگی جدید بیافرینند .
ارتشهای ساسانیان از دو نیروی اصلی سواره و پیاده نظام درست شده بود . نقشها و کتیبه های ساسانی نشان میدهد که تمام سربازان ساسانی از سر تا پا زره پوش بودند به طوری که فقط بخش کوچکی از صورت آنها پیدا بود. که به وسیله کلاه خود پوشش شده بود . حتی تمام بدن اسبهای آنها زره پوش بود . اسلحه آنها از نیزه های بلند ، تیرو کمان ، شمشیر های راست ، گرز و کمند درست شده بود . بنا به پژوهشهای دانشمندان غربی ، بسیاری از ارتشیان کشورهای دیگر برای آشنائی با تکنیکها و تاکتیکهای جدید جنگی به ایران برای آموزش می آمدند . به طور کلی ارتش این ابر قدرت جهانی ، برای کشور گشایی و دفاع از مرزهای بسیار وسیع امپراتوری ساسانی درست شده بود .
اگر ارتش ساسانیان از دیدگاه صرفاً نظامی نیرومندترین ارتش جهان بود ولی کشور ایران از نیمه دوم حکومت ساسانیان به بعد در یک خلا و آشفتگی آرمانی و ایده الوژیکی وحشتناکی روبرو بود . آئین زرتشت تقریباً از میان رفته بود و مغان زوروانی ( دين پيش از زرتشت) ، خزنده وار در حکومت نفوذ کرده بودند ، گاتهای زرتشت که در برگيرنده چکيده ايده اولوژی جهانی زرتشت بود به کلی فراموش شده بود و جای آنرا نوشتارهای ضد و نقیض و بیشتر زمانها عاری از خرد گرفته بود .ما میدانیم که بزرگترین عامل شکست چه در زندگی فردی و چه زندگی کشورها آشفتگی اندیشه ای است اگر شما یک نفر را سردرگم کنید به طوری که او نتواند میان سیاه و سپید ، راست و دروغ ، خرد و خرافات و غیره یکی را گزینش کند شما میتوانید هر کاری بخواهید با او بکنید حتی اگر او به بهترین سلاحها مجهز شده باشد . و این زمینه اشفتگی انديشه ای در نیمه دوم دوران ساسانیان فراهم شده بود . نه تنها زوروانیها ، یعنی آئین پیش از زرتشت ، جای آئین زرتشت را گرفته بود ، و مردم را به سردرگمی کشانده بود ، بلکه جریانهای فلسفی دیگری ، مانند مانوی ، مزدکی ، مسیحی و حتی بودائی به این آشفتگی
اندیشه ای روزانه کمک میکردند .
اگر در عربستان محمد و جانشینان او خود را برای یک جنگ ایده الوژیکی آماده میکردند ، ایرانیان در همان زمان به دست خود ، خود را از ابزار ایده الوژیکی خلع سلاح میکردند . اهورامزدا خدای زرتشت که سیمان نیرومند ایرانیان را برای همبستگی و پیروزی درست میکرد ، در این دوران ، رقیبی به نام انگرامینو یا اهریمن پیدا کرده بود که او را تقریباً خنثی میکرد. تمام اساس پایه های فلسفه نیرومند زرتشت از هم پاشیده شده بود . ولی برعکس در عربستان همه چیز به سوی ساختمان بندی یک سیستم نیرومند که مردمان آن دیار با تمام وجود خود به آن باور داشتند پیش میرفت . برای اینکه این مسئله و نیروی شگفت آور یک « سیستم » برای شما روشن بشود ، اجازه میخواهم یکی دو مثال در این زمینه بیاورم چون برای دریافتن درست سخنانی را که امروز میگویم مهم است : اگر از مردمان، از هر فرهنگ و نژادی که باشند، بپرسید ، آیا کشتن مردم بیگناه خوب است ؟ آیا بیداد گری خوب است ؟ آیا چپاول کردن و به غنیمت کردن اموال مردم خوب است ؟ ایا خرافات و دروغ خوب است ؟ بی گمان هیچ کس نیست که به شما بگوید این اعمال خوب است . ولی اگر کشتن و چپاول کردن و دروغ گفتن و خرافات تحویل مردم دادن و بیدادگری کردن را در قالب یک فلسفه بگزارید و آنها را به هم پیوند دهید و به آنها یک حالت مثبت و حتی تقدس بدهید و به مردم بپذيرانيد که همه این کارها را شما باید بکنید چون در راه خداست و پاداش این اعمال را در دنیای دیگر خواهید گرفت و اگر نکنید در آن دنیا مجازات خواهید شد و در آتش جهنم تا ابد خواهید سوخت ، میتوانید مردم را وادار کنید تا با وجدان راحت بکشند، چپاول کنند ، دروغ بگویند و هر کس دروغهای آنها را باور نکند او را بکشند ،بیدادگری بکنند و مردمان دیگر را به بردگی بکشند . در این حالت شما موفق شده اید از چند مفهوم پراکنده مانند کشتن و چپاول و غیره یک سیستم بسازید که نه تنها این مفهومها ارزش های منفی خود را از دست بدهند بلکه همگی آنها در بالاترین مرتبه از ارزش های مثبت قرار بگیرند که میتوانند انسانهائی را که در این سیستم قرار گرفته اند به تحرک و جنبش
درآورند . بطوریکه به نسبت درجه باور آنها به این سيستم ، هر نیروئی را شکست دهند . مثلاً در زمان پیدایش سیستم اسلامی در عربستان ، اگر پسری به یکی از ارزشهای این سیستم باور نداشت ، پدر میتوانست با وجدان راحت ، بی درنگ او را بکشد .
برای اینکه نیروی یک سیستم بیشتر روشن شود نمونه دیگری که بیشتر یک تشبیه است می آورم :
همه میدانیم که یک ماشین یا اتومبیل از یک موتور ، از چهار چرخ ، از رل و دنده و صندلی و شیشه و چراغ و غیره درست شده ، حال اگر ما از یک مغازه لوازم تومبیل ، یک موتور بخریم ، یک رل بخریم ، چهار تا چرخ بخریم و چراغ و غیره بخریم و آنها را به خانه بیاوریم می بینیم که این ابزار به تنهائی قادر نخواهند بود که حرکت کنند و ما را از جایی به جای دیگر ببرند . چرا؟ چون یک سیستم نیستند . حال اگر یک کارشناسی این ابزار پراکنده را به هم وصل کند و آنها را به صورت یک سیستم در بیاورد ، در آن زمان ما میتوانیم از این سیستم استفاده کنیم و رانندگی کنیم . به همین گونه ، اگر ارزشهای فلسفی و اجتماعی یک فرهنگ بطور پراکنده دردسترس ما باشند یعنی به صورت سیستم نباشند ، ما هیچ استفاده ای از آنها نخواهیم کرد .
برای نمونهً فرهنگ ایرانی پر از گفته هائی است مانند : « میازار موری که دانه کش است که جان دارد و جان شیرین خوش است» یا « زگهواره تا گور دانش بجوی » ، یا « راست گو باش» یا «خرد را برتر از هر چیز بشناس» ، یا از «داد و عدل دفاع کن» ...... ولی چون تمام این مفهومها ، به صورت پراکنده هستند و بصورت سیستم در نیامده اند . کاربردی ندارند و در نتیجه جامعه ای را که ایرانیان امروز برای خود درست کرده اند پر از نادانی و خرافات و سنگ دلی و بی خردی است و امروز همگی میتوانند آنرا ببینند .
ولی در عوض نیروهائی که باعث بوجود آوردن نادانی و خرافات و سنگ دلی و بی خردی هستند بصورت
« سیستم» درآمده اند و جای خود را در یک ساختمانبندی دینی و فلسفی پیدا کرده اند و در نتیجه توانسته اند به آسانی بر ارزشهای فرهنگ ایرانی که بصورت پراکنده مانده اند پیروز شوند .
به همین گونه ، در نیمه دوم دوران ساسانیان جامعه ایرانی بصورت جامعه ای بی سیستم درآمده بود . جریانهای اندیشه ای متضاد یکدیگر را خنثی میکردند . در صورتیکه در عربستان تمام نیروهای متضاد خنثی شده بودند و یک سیستم با مفهومهای پیوسته به هم و به هم جوش خورده درست شده بود .
ارتش نیرومند ساسانیان برای کشورگشائی و دفاع از مرزهای بسیار گسترده امپراتوری درست شده بود نه برای یک جنگ ایده الوژیکی . اصلاً ایرانیان نمیدانستند جنگ ایده الوژیکی چی است . ایرانیان در درازای امپراتوری های خود ، چه هخامنشی چه اشکانی و چه ساسانی هیچ گاه کوشش نکرده بودند که باورهای خود را به دیگر ملتها تحمیل بکنند بقول Paul de Brail ، یکی از بزرگترین زرتشت شناسان فرانسوی ، اگر ایرانیان میخواستند اندیشه و فرهنگ و آئین خود را به دیگر ملتها به زور تحمیل کنند اکنون از هند تا یونان و مصر همگی زرتشتی شده بودند . امپراتوری هخامنشی که امپراتوری جهانی درست کرده بود هیچگاه کوشش نکرد که یک نفر را بزور به آئین زرتشت بیاورد و همچنین اشکانیان و ساسانیان چنین کوششی نکردند .
در سده هفتم میلادی هنوز جنگ دینی یعنی جنگ برای تحمیل یک دین تا حد زیادی در دنیا ناشناخته بود . حتی مسیحیان در آن زمان در سدد تحمیل دین خود بوسیله جنگ به ملتهای دیگر نیامدند . جنگهای دینی ، مانند جنگهای صلیبی ، همگی پس از پیدایش اسلام صورت گرفت . بنابراین حکومت ساسانی در برابر قومی کوچک و بی فرهنگ قرار گرفت که به بزرگترین نیروی نظامی آن زمان میگفت یا خدای ما الله را بعنوان خدای خود بپزیر و در سیستم قبیله ای ما وارد شو یا مالیات و جزيه بده یا با شما جنگ خواهیم کرد !
تصور کنيد امروز چنین در خواستی بوسیله کشور کوچک کوبا به بزرگترین ابر قدرت جهان یعنی آمریکا بشود و دولت کوبا بگوید یا سیستم کمونیستی و مارکسيست لنینيستی ما را بپذیرید یا باید به ما مالیات و جزبه بدهید یا آماده جنگ باشید ، واکنش دولت آمریکا چه خواه بود ؟ یا میگویند ، اينها یعنی کوبائیها دیوانه شده اند و دارند شوخی میکنند ، یا اصلاً روی خود نخواهند آورد .
همین واکنش از سوی ایرانیان شد . هيچ کس این خطر را در آغاز نه جدی گرفت و نه اعتنائی به آن کرد . درخواست عربها که برای گرفتن بصره و کوفه و خوزستان نبود . درخواست عربها یک درخواست شکفت آوری برای پزیرفتن خدای آنها بود و بس !
رستم فرخزاد ، سپهبد ارتش ساسانیان در جبهه غرب اعتنائی به آن نکرد و فکر میکرد که این قوم یعنی اعراب در دنیای خواب و رویا هذیانهائی میگویند و نیازی که حتی به آن توجهی شود نیست .
ولی چیزی که نه یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی و نه سردار او رستم فرخزاد میدانستند این بود که قوم پراکنده ای را که ایرانیان تحقیر میکردند ، اکنون صاحب یک ایده الوژی شده اند که تا رگ و پود خود به آن ایمان دارند و حاضرند به خاطر آن جان بدهند .
برپایه باور به اين سیستم، که در اين دنيا غنيمت و چپاول را به آنها وعده ميداد و در آن دنيا حوری و جويهای آب و عسل را، عربها بیش از پیش جرات پيدا کردند و رفته رفته در برابر ارتش ساسانیان جبهه گرفتند و حتی دو سه بار هم به آن تاخت و تازی کردند . تا سرانجام آن روز تعین کننده فرا رسید :
ما در سال 636 میلادی هستیم در ناحیه ای بنام قادسیه که امروز در شرق عراق نزديک دجله واقع شده : در یکسو سپاهیان ایران با سدو بیست هزار لشکر ، مجهز به مدرن ترین اسلحه های آن زمان به رهبری رستم فرخزاد . در سوی دیگر نزدیک به سی هزار نفر سپاهیان عرب با شمشیر های زنگ زده و ابتدائی به فرماندهی سعد بن وقاص . در یک سو سپاهیان ایران ، بدون تقریباً هیچ سیستم اندیشه ای یا عقیدتی و باورهای ضد و نقیض و باز دارنده . در سوی دیگر سپاهاین عرب با یک سیستم عقیدتی که به آن تا جان خود باور داشتند . به آنها گفته بودند ، اگر ایرانیان را بکشید ، در راه الله کشته اید و تمام مال و ثروت ایرانیان را میتوانید به غنیمت و تاراج ببرید و آنها را به بردگی و زنان آنها را به کنیزی بگیرید . اگر هم بوسیله ایرانیان کشته شدید پس به بهشت الله خواهید رفت و با حوریها همزیست خواهید شد و از جوی های عسل و آب چشمه بهره خواهید گرفت . چه نیروی ایده الوژیکی میتوانست به عربها نیروی بیشتری بدهد که این جمله ها که در قالب یک سیستم بسته پیاده شده بودند .
بیش از چهار ماه در قادسیه دو لشکر در مقابل هم بودند ولی از آغاز جنگ اجتناب میکردند . رستم فکر میکرد که اعراب سرانجام از گرسنگی بی ساز و برگی خسته خواهند شد و خواهند رفت . سپاهیان ایران که سربازان ژنده پوش عرب را می دیدند ، آنها را در خور تحقیر می یافتند ، نیزه های آنها را به دوک پیر زنان تشبیه می کردند و می خندیدند . شمشیر هایشان را بسبب آنکه غلافهایشان فرسوده و کهنه است در خور ریشخند می دیدند . در عوض فرستادگان عرب که به مکان رستم فرخزاد می آمدند لشکریان ایران را غرق در اسلحه میدیدند و رستم را بر تخت زرین می یابتند که تاج بر سر نهاده و بر بالشهای زرین تکیه کرده . سوارانشان را با جامه های گرانبها می دیدند که بر فرشهای هنگفت ایستاده اند . ....
به هر روی در سال 636 میلادی سرانجام جنگ در منطقه قادسیه که آنسوی رودخانه دجله که در عراق امروز واقع شده میان سپاهیان رستم فرخزاد و سپاهیان سعد بن وقاص در گرفت . و همانگونه که همه میدانیم در این جنگ تعیین کننده ، امپراتوری ایران که از زمان کورش بزرگ شکل گرفته بود و مدت 1100 سال بر جهان فرمانروائی کرده بود ، به نقطه پایانی خود نزدیک میشد . در این جنگ پس از وارد شدن شکست سختی به سپاه ایرانیان و کشته شدن رستم فرخزدا و فرو افتادن درفش سرخ و زرد و بنفش کاویانی ، عربها به پیشروی خود به سوی بیستون ادامه دادند . سپاهیان سعد بن وقاص که در آغاز بیست هزار نفر بودند در میان راه با پیوستن بسیاری از عربها و حتی ایرانیان به آنها به شست هزار رسیدند.
همه به راه افتادند چون میدانستند شاه ایران یزدگرد هم به زودی خواهد رفت . همانگونه که در سال 1979 ، زمانیکه مردم فهمیدند که محمد رضا شاه در حال رفتن است هزاران هزار نفر به همان ایده الوژی عربهای 1400 سال پیش پیوستند و تاریخ را به نوع دیگری تکرار کردند .
زمانی که عربها به پايتخت ساسانيان، تیسفون رسیدند ، شهری را دیدند که مجلل ترین و زیباترین کاخ های آن زمان را در سینه خود داشت . ثروتی که در آن شهر بود در هیچ تصوری نمی گنجید . مردمان تیسفون برای نجات جان خود ، خانه های خود را رها کرده و فرار کرده بودند . یزدگرد هم فرصت نکرده بود که اندوخته های گرانبهای کشور را با خود ببرد . نوشته های تاریخی گوناگون چه از سوی ایرانیان و چه از سوی عربها پر از نگارش صحنه های چپاول و تاراج کاخها و خانه های آن شهر است .
می نویسند بیش از یک هفته هزاران نفر از سپاهیان عرب و تاراج گرانی که با آنها همراه شده بودند ، کاخهای مجلل و خانه های مردم را تاراج میکردند و اشیای گران قیمت را به غنیمت میگرفتند . میگویند به هر سرباز عرب دوازده هزار درهم رسید و یک پنجم کل دارائی های تاراج شده را برای عمر خلیفه مسلمانان فرستادند . در این جریان هزاران مرد ایرانی به بردگی و زنان ایرانی به کنیزی گرفته شدند .
و داستانهائی که در این زمینه موجود است بحدی دلخراش و افسوس بار است که در اینجا جز « ذکر مصیبت » چیزی بر پیام این سخنرانی افزوده نخواهد کرد . کسانی که پس از بهمن 1979 در ایران ماندند میتوانند تصویر کوچکی را از آنچه در سال 636 میلادی در تیسفون گزشت مجسم کنند . به هر روی ، با آخرین جنگ میان ایرانیان و عربها در نهاوند و آخرین شکست بزرگ در سال 642 ایران بعنوان یک نیرو در صحنه جهان از میان رفت . یزدگرد هم در سال 651 میلادی در مزرهای شمالی ایران در شهر مرو در ترکمنستان کشته شد .
دوستان ارجمند ، اگر این شکست سهمناک در 1400 سال پیش رخ داد ولی اثرات و پیامدهای آن تا به امروز به قوت خود باقی است . نسلهای گوناگون ایرانیان ، که هیچگاه فرصت پیدا نکردند ، فرهنگ درهم شکسته خود را بازسازی کنند ، هنوز اثرات و مانده های این شکست را در دلها و زندگی خود ، حتی زندگی روزانه خود، احساس میکنند . چون این شکست هنوز ادامه دارد . اگر عربها ، دویست سال پس از تسخیر ایران که به آن دویست سال سکوت میگویند ، دیگر قدرت سیاسی خود را در ایران از دست دادند ، ولی ایده الوژی که آنها بوسیله آن بر ایران پیروز شدند هنوز پس از 1400 سال به همان قدرت باقی است . این ایده الوژی که بصورت فرهنگ درآمده در بیشتر جنبه های اجتماعی ایرانیان به چشم میخورد ، در زبان ، در برخورد ها ، در غذا خوردن ، در لباس پوشیدن ، در نیمه پنداشتن زنان ، در شیوه نگاه کردن به زندگی و رخدادهای زندگی، در سيستم قضائی و غیره همگی، هنوز در سده بيست و يکم، شديدا زير تاثير
ايده اولوژی عرب است . تجربه سده ها نشان داده که این فرهنگ که ايرانيان پس از آن شکست خانمان برانداز وارث آن شدند نه تغییر پذیر است و نه توانائی پذیرش آزادی یا چیزی که در غرب به آن
« دمکراسی » میگویند دارد . تنها راهی که برای ایرانیان برای جبران آن شکست تاریخی مانده ، بازسازی فرهنگی است که ارزشهای آن از ژرفنای تاریخ خودشان بیرون آمده و این بازسازی فرهنگی برای مقابله با سیستم ایده الوژی عرب نیاز به بازسازی یک سیستم ایده الوژیکی نیرومند ايرانی دارد . یعنی ارزشهای فرهنگی ایرانی را که بصورت پراکنده هستند و بنابراین کاربردی ندارند، در یک سیستم نيرومند پیاده کرد. امروز با آگاه شدن بیش از بیش ایرانیان ، بویژه جوانان به این موضوع ، مردم به آئین زرتشت روی
آورده اند چون در این آئین پتانسیل و نيرو و امکان به وجود آوردن چنین سیستمی را احساس میکنند . آیین زرتشتی را که امروز جوانان ایرانی در پی آن هستند ، دیگر آیین زرتشتی که در پایان دوران ساسانی بود نیست . در آن زمان ، سخنان زرتشت یعنی گاتها از یادها رفته بود و آداب و رسوم بیگانه به آیین زرتشت جای آنرا گرفته بود .
امروز ما شاهد یک رنسانس یعنی نوزادی و رستاخيز هویتی و فرهنگی آئین زرتشت هستیم . تمام ارزشهای فرهنگی ایرانی که نه تنها با ارزشهای سده 21 برابری میکند بلکه بسیار از آن هم پیشی دارد در سیستم گاتهای زرتشت پیاده شده.
ولی گاتهای زرتشت به خودی خود قدرتی ندارد . نیرو و قدرت این کتاب بستگی به رابطه ای است که ایرانیان با این کتاب برقرار میکنند . این رابطه باید به اندازه ای نیرومند باشد که بتواند رابطه ای را که ایرانیان در پیامد آن شکست 1400 سال پیش و با زور با کتاب اعراب یعنی « قرآن » برقرار کردند بشکند ، و دورانی دیگر را از شکوه و سربلندی برای کشورشان درست کنند .
سخنرانی دکتر خسرو خزاعی ( پرديس) در « مرکز زرتشتيان کاليفرنيا» در آمريکا 6 ژانويه 2008